MBTI، اگر میخواهی برگردی، تو هم باید تغییر کنی
این نامه جدایی را ده سال پیش برای MBTI نوشتم، به این امید که تغییر کند. اما چنین نشده است.
مایرز-بریگز عزیز،
یادت هست روزی که همدیگر را دیدیم؟ من یک دانشآموز دبیرستانی پر از شور و اشتیاق بودم و تو یک زیبای عجیب و غریب. عشق در نگاه اول بود. اولین قرار ما جادویی بود: من دلم را برایت باز کردم، طوریکه تا آن موقع برای هیچکس باز نکرده بودم. و تو هم چشمانم را به راهی تازه برای دیدن جهان گشودی.
آن روزها خیلی با هم اشتراک داشتیم. متأسفانه، با گذشت ماهها، کمکم از هم فاصله گرفتیم. ماجرا از وقتی شروع شد که با خانوادهات آشنا شدم.
مادر و مادربزرگت عاشق کارل یونگ بودند؛ کسی که سه «تیپ» شخصیتیاش را نه بر اساس علم، بلکه بر اساس تجربههای شخصیاش ساخت (البته با کمک مادرت که تیپ چهارم را اضافه کرد). تو سالها تجربه این چیزها را داشتی و من جوان و سادهلوح بودم؛ چرا باید به تو شک میکردم؟
اما وقتی خودم برای گرفتن دکترا درس خواندم، فهمیدم که این «تحقیق شخصی» است، نه «تحقیق علمی». و در همین گیرودار، چشمم به یک دختر جدید افتاد. اسمش «بیگ فایو» (پنجعاملی بزرگ شخصیت) بود. او را یک خانواده بزرگ با دکترای روانشناسی، در طی چند نسل بزرگ کرده بودند. تولدش هم فرق میکرد. آنها به جای تکیه بر تجربههای محدود خودشان، به نقاط مختلف دنیا سر زدند و از هزاران نفر نظرخواهی کردند تا بفهمند مردم شخصیت را چطور میبینند.
اجداد بیگ فایو به جای اینکه دستهبندیهای تازهای اختراع کنند، فهمیدند که ابعاد اصلی شخصیت را میتوان در زبان طبیعی مردم پیدا کرد. اگر به فرهنگهای مختلف دنیا نگاه کنیم، باید کلماتی برای توصیف مهمترین ویژگیهای روانشناختی مردم پیدا کنیم. یک تحقیق، ۱۷۱۰ صفت در زبان انگلیسی را بررسی کرد که در نهایت به پنج دستهبندی اصلی شخصیت انجامید، نه چهار دسته. او چندفرهنگی بود: همان دستهبندیهای اصلی در زبانهای گوناگونی تکرار شدند، از چینی و فیلیپینی گرفته تا آلمانی و ایتالیایی، هلندی و لهستانی، و عبری و روسی. اسمش را گذاشتند «بیگ فایو».
البته خانواده بیگ فایو میدانستند که زبان فقط یکی از راههای شناخت شخصیت است. برای اینکه مطمئن شوند دستهبندیهایشان معنا دارند، سراغ شواهد ژنتیکی و دادههای افامآرآی (تصویربرداری مغزی) هم رفتند. آنها همچنین فهمیدند که بهراستی چیزی به نام «تیپ» وجود ندارد – هر صفت شخصیتی یک پیوستار است و قرار گرفتن در یکی از دو سر افراطی آن خیلی نادر است.
تیپ، تنها ایده اصلی یونگ نبود که از آب درنیامد. تو میگفتی برونگراها به دنیای بیرون توجه دارند و درونگراها به دنیای درون، اما اجداد بیگ فایو فهمیدند که موضوع، در واقع حساسیت به پاداش، تحریک و توجه اجتماعی است. تو میگفتی برونگرایی یعنی آدم از کجا انرژی میگیرد، اما این اشتباه است؛ هم درونگراها و هم برونگراها از تعامل با دیگران انرژی میگیرند. تو به من یاد دادی که بیشتر مردم ترجیح غالباً فکری یا احساسی دارند، اما تحقیقات نشان میدهد که این که ترجیح میدهی موقع تصمیمگیری از منطق استفاده کنی، ربطی به این ندارد که چقدر به تأثیر آن تصمیمها روی دیگران اهمیت میدهی. نمره «تفکر/احساس» دادن به من، مثل این نیست که بفهمی راستدست هستم یا چپدست؛ بیشتر شبیه این است که بپرسی فوتبال را بیشتر دوست دارم یا پنیر سوئیسی.
تحقیق علمی معمولاً از تحقیق شخصی دقیقتر است، پس میتوانی تصور کنی که وقتی گفتی قرار نیست تغییری کنی، چقدر ناراحت شدم. درست مثل کلیسای کاتولیک که بعد از کشفیات کوپرنیک، گالیله، کپلر و دیگران که خلافش را نشان میدادند، همچنان لجاجت میکرد که خورشید به دور زمین میگردد. یکی از اعضای خانوادهات کتاب یونگ را «انجیل» خود مینامید و تو هم چنان به آن چسبیده بودی که انگار یک آیین مذهبی است. جای تعجب نیست که به تو لقب «طالعبینی برای نردها» را دادهاند.
من شجاعانه سعی کردم ذهنت را باز کنم. حتی برایت یک کاست مخلوط از آهنگهای محبوب بیگ فایو فرستادم! بهت گفتم که نظریهها باید بر اساس داده اصلاح شوند – اگر از تحقیقمان درس نگیریم، چه فایدهای دارد؟ – اما تو اسیر نظریه غیرعلمی یونگ بودی. دیگر طاقت نیاوردم؛ گیر کرده بودیم در یک رابطه بد. ازت جدا شدم.
راستش، کلی هم فحشت دادم. گفتم غیرقابل اعتماد و سطحی هستی. مقایست کردم با یک معاینه فیزیکی که بالاتنه و یک دستت را نادیده میگیرد. و گفتم شاید بیشتر شبیه طالعبینی باشی تا دستگاه نوار قلب.
حقیقت این است، MBTI، تو اولین عشق من بودی. از آن موقع من تغییر کردهام، و یک رابطه دوطرفه است. اگر میخواهی برگردی، تو هم باید تغییر کنی. فقط میخواهم چند قانون اساسی علم را رعایت کنی…

۱. جدیدترین دادهها را برای بهبود نظریه بپذیر
MBTI عزیزم، تو گفتی تیمی داری که مسئول «بهروز نگهداشتن ابزار» است. چه کسی خود نظریه را بهروز میکند؟ آیا خیلی بد است که ایدههای خلاقانه اما قدیمی یونگ را رها کنی و شروع به پوشش دامنه وسیعتری از ترجیحات کنی؟ اگر این درخواست زیادی است و تو به دستهبندیهایت وفاداری، چرا هنوز اصرار داری آنها را «تیپ» بنامی، وقتی میدانیم صفات (ابعاد پیوسته) قابل اعتمادتر و دقیقترند؟ همانطور که پیتنِجر در نقد خود توصیه کرد، «کسانی که علاقهمند به استفاده از MBTI هستند، باید مزایای جایگزین کردن فرمول چهارحرفی تیپها با ارزیابیهای سنتیتر میزان صفات را بررسی کنند.»
همچنین، چطور است نمرات تفکر/احساس را اصلاح کنی تا این دو بعد را از هم جدا کنی؟ معشوقه فعلیات (بیگ فایو) قبول دارد که «مقیاس تی-اف (تفکر/احساس) معمولاً کمترین پایایی را دارد»، پس چرا به آن سر و سامان ندهی؟ ضمناً، اگر تعریف خود از برونگرایی را اصلاح کنی تا همه چیزهایی که از نیمقرن تحقیق سیستماتیک یاد گرفتهایم را منعکس کند، برایم خیلی ارزشمند خواهد بود. بعضی از دخترخالههایت مدتی است که با این ایدهها راحت هستند. یک ربع قرن پیش، کاوان (که طرفدار MBTI بود!) نوشت: «هیچ دلیل واضحی وجود ندارد که نتوان وضعیت موجود این نظریه و سنجش آن را بهبود بخشید.» این کار سادهای نیست؛ به قول لیتل، یک روانشناس شخصیت: «کمی شبیه این است که بخواهی یک مینیوان دوج کاروان را تبدیل به یک رولزرویس کنی.»
۲. شواهد واقعی برای کارایی ارائه بده
به من گفتی که اگر MBTI «پایهای محکم و مبتنی بر تحقیق نداشت، سازمانهای برتر دنیا، از جمله هالمارک کاردز و ساوثوست ایرلاینز، از آن استفاده نمیکردند.» مگر این سازمانهای برتر دنیا کی توانایی ارزیابی کیفیت شواهد یک روش را داشتهاند؟ اکثر سازمانهای برتر دنیا همچنان از مصاحبههای ساختارنیافته استفاده میکنند، با اینکه شواهد نشان میدهد بسیار ناکارآمدند. بسیاری از آنها برای ارزیابی کارمندان از رتبهبندی اجباری استفاده میکنند، با وجود اینکه شواهد مداوم یا قانعکنندهای برای کارایی آنها وجود ندارد. پذیرفته شدن توسط افراد غیرمتخصص، نشانه اعتبار نیست؛ نشانه محبوبیت است.
گفتی «کارایی آن بهخوبی ثابت شده»، اما شواهد ارائهشدهات برای این کارایی، یک سری مطالعه موردی بود. متخصصان پزشکی و مدیریت موافقند که مطالعات موردی، شواهدی بسیار ضعیف هستند. در علم، بهترین شواهد از فراتحلیل کارآزماییهای تصادفی کنترلشده به دست میآید. برای اثبات «کارایی» MBTI، به آزمایشهای تصادفی و کنترلشده نیاز داری که نشان دهند شرکتکنندگان از MBTI بیش از ابزارهای مشابه دیگر، بینش به دست میآورند. حاضرم شرط ببندم که اگر بیگ فایو یا هگزاکو را برداری و شرکتکنندگان را با همان فرایند (به شرطی که مربیان به همان اندازه مشتاق باشند) همراه کنی، MBTI عملکرد بهتری نخواهد داشت. اما حاضرم اشتباه هم کرده باشم، چون به بازنگری باورهایم بر اساس شواهد باکیفیت متعهدم.
بعد از اینکه ازت جدا شدم، یکی از بستگانت، هایل راتلج، درباره جدایی ما نظر داد. او حرفهایی برای گفتن داشت، چون تا حدی با تاریخچه ما آشناست و با تو و بیگ فایو هر دو رابطهای باز داشته. اتفاقاً با بیشتر نظرات تفکربرانگیز او موافق بودم. اما یک نکته مرا متحیر کرد. او تو را «ابزاری مشتریمحور» نامید که «خودآگاهی میسازد و به مدیریت بهتر خود و رشد کمک میکند.» به قول رفیقم جری، «دادههایت را نشان بده!» آزمایشهایی که ثابت کنند (الف) انجام MBTI به خودآگاهی، خودمدیریتی و رشد منجر میشود، (ب) این مزایا حتی در نبود یک مربی مشتاق هم حاصل میشود، و (ج) بینشی فراتر یا دستکم برابر با سایر ارزیابیهای روانشناختی ارائه میدهد، کجا هستند؟
همچنین، میتوانی در یک کارآزمایی تصادفی کنترلشده نشانمان بدهی که «بینش» مورد ادعایت، همانطور که قول دادی، «برای توانمند ساختن گروههایی از افراد با ترجیحات شخصیتی متفاوت برای همکاری منسجم، فوقالعاده سودمند» است؟ اگر باور داری که بینش به انسجام در کار با افراد با ترجیحات متفاوت منجر میشود، چرا آزمایشی نکردهای تا بررسی کنی که وقتی افراد از «تیپ» خود مطلع میشوند، انسجام افزایش مییابد؟ و از آنجایی که شواهد گستردهای وجود دارد که گروههای منسجم معمولاً عملکرد مؤثرتری دارند، چرا نمیتوانی این مزیت پیشبینیشده انسجام را به عملکرد گروهی مرتبط کنی؟
گفتی «درست است که ابزار MBTI عملکرد یا رضایت شغلی را پیشبینی نمیکند.» بیگ فایو با این کار مشکلی ندارد. حالا، ممکن است بگویی به روش بیگ فایو در نگاه به دنیا علاقهای نداری. اما شما یک خویشاوند مشترک دارید و آن هم برونگرایی-درونگرایی است. به این شواهد از سنجش برونگرایی بیگ فایو توجه کن:
- تیمهایی که ترکیبی از درونگرا و برونگرا دارند، معمولاً از تیمهای اکثراً برونگرا یا اکثراً درونگرا عملکرد بهتری دارند.
- برونگراها وقتی مستقیماً پاداش میگیرند، بیشتر میفروشند، و دوسوگراها (Ambivert) درآمد بیشتری نسبت به درونگراها یا برونگراها ایجاد میکنند.
- رهبری برونگرا وقتی کارمندان منفعلاند به سود واحد بیشتر منجر میشود، اما وقتی کارمندان فعالاند، سود کمتری دارد.
بیگ فایو فقط به من بینش نداد؛ به من کمک کرد بفهمم کجا احتمالاً رضایت و کارایی بیشتری دارم. چرا سنجش برونگرایی تو چنین نمیکند؟ من میخواهم که تو آدم بهتری بشوی، MBTI، و ناراحتم که انگار برایت مهم نیست عاشقانت شاد باشند یا موفق. میشود کمی روی نمره «احساس»ات کار کنیم؟
دفعه اولی که از هم جدا شدیم را به خاطر دارم
MBTI، این فقط درباره من و تو نیست. میدانی، خیلی از سابقین تو از راه رسیدهاند. اتفاقاً آنها دانشمندند و به همان دلایلی که من ازت جدا شدم، تو را ترک کردهاند. ضمن اینکه، ما از این واقعیت که بعضی از اجداد تو نژادپرست و جنسیتگرا بودهاند، راضی نیستیم.
یکی از مزیتهای تحقیق این است که میتوانیم بر سر استانداردهای یک آزمایش منصفانه به توافق برسیم. وقتی متخصصان به شدت اختلاف نظر دارند، مخالفان اصلی میتوانند با همکاری در طراحی یک آزمایش مشترک، به بحث خود پایان دهند. اگر تو مایل باشی دست به چنین آزمایشی با یکی از مخالفانت بزنی، آن را به نشانه این میگیرم که دیگر یک ابزار صرف نیستی – شاید آماده یک رابطه جدی شدهای.
اگر نه، ما هرگز، هرگز، هرگز دوباره با هم جمع نمیشویم.
منابع
https://adamgrant.substack.com/p/mbti-if-you-want-me-back-you-need
ترجمه: سونیا جلالی