چرا اینقدر شیفتهٔ آزمونهای شخصیتشناسی شبهعلمی هستیم
آزمون شاخص تیپشناسی مایرز–بریگز (Myers-Briggs Type Indicator یا MBTI) مشهورترین و پرطرفدارترین ابزار سنجش شخصیت در جهان است. تاکنون حدود ۵۰ میلیون نفر این آزمون را انجام دادهاند و در مقطعی، ۸۹ درصد شرکتهای فهرست Fortune 500 از آن برای غربالگری و ارزیابی کارکنان خود استفاده میکردند. همین میزان استقبال، هر سال میلیونها دلار درآمد برای شرکت Myers-Briggs ایجاد میکند.
محبوبیت این آزمون فقط به محیطهای کاری محدود نمیشود. افراد حتی تیپ شخصیتی مایرز–بریگز خود را در پروفایلهایشان مینویسند. چند سال پیش نیز سرمایهگذاران یک میلیون دلار برای ساخت اپلیکیشنی اختصاص دادند که قرار بود زوجها را بر اساس تیپ شخصیتی مایرز–بریگز با یکدیگر تطبیق دهد.
بنابراین، در حالی که آزمون مایرز–بریگز به مردم میگوید چه کسی را استخدام کنند و حتی با چه کسی ازدواج کنند، دانشمندان چندان نظر مثبتی دربارهٔ آن ندارند. همانطور که Laith Al-Shawaf گفته است: «هر روانشناسی به شما میگوید که این آزمون عمدتاً مزخرف است.»
پس چرا اینقدر محبوب است؟
دلیل اصلی این است که ما انسانها علاقهٔ عجیبی به آزمونهای روانشناختی ضعیف و بیپایه داریم.
بیایید از MBTI شروع کنیم.
این آزمون در جریان جنگ جهانی دوم توسط یک مادر و دختر آمریکایی ساخته شد که بهشدت تحت تأثیر کتاب Psychological Types اثر کارل یونگ، منتشرشده در سال ۱۹۲۱، قرار گرفته بودند. آنها مجموعهای شامل ۹۳ سؤال طراحی کردند؛ برای مثال:
آیا شما بیشتر (الف) واقعگرا هستید تا خیالپرداز، یا (ب) خیالپرداز هستید تا واقعگرا؟»
پس از تکمیل آزمون مایرز–بریگز، فرد در یکی از ۱۶ دسته قرار میگیرد. برای هر گروه نیز نامی جذاب انتخاب شده است؛ برای مثال «عملگرای منطقی» یا «دوراندیشِ بصیر». چنین عنوانهایی برای یک سمینار توسعهٔ حرفهای یا حتی یک پروفایل دوستیابی آنلاین، کاملاً مناسب به نظر میرسند.
مزیت دیگر این است که با افراد مشهور نیز میتوانید «همتیپ» شوید.
مثلاً آیا شما یک ISFP هستید، درست مثل باب دیلن و ریحانا؟ یا یک INTP هستید، مانند آلبرت اینشتین و تینا فی؟
ما دو نفر، «دوم» و «جی»، هر دو این آزمون را انجام دادیم و بهعنوان «فرمانده» (Commander) با تیپ شخصیتی ENTJ طبقهبندی شدیم. بنابراین خودمان را در جمعی نسبتاً پرنفوذ ــ و البته کمی مستبد ــ دیدیم؛ جمعی که افرادی مانند استیو جابز، فرانکلین روزولت و گوردون رمزی نیز در آن قرار میگیرند.
با وجود لذت مقایسهشدن با افراد مشهور، روانشناسان بارها استدلال کردهاند که MBTI توانایی بسیار محدودی در پیشبینی رفتار و پیامدهای زندگی دارد و بر نظریهای استوار است که اعتبار علمی آن رد شده است.
مشکل دیگری نیز وجود دارد: اگر آزمون را بیش از یک بار انجام دهید، احتمال زیادی دارد که هر بار نتیجهٔ متفاوتی به دست آورید.
حتی آزمونهای شخصیتشناسیِ غیرعلمی هم یکی از نیازهای اساسی انسان، یعنی نیاز به هویت، را برآورده میکنند.
مشکل اصلی MBTI چیست؟
یکی دیگر از مشکلات مهم MBTI این است که ۱۶ دستهٔ آن با دیدگاه امروزی روانشناسان دربارهٔ شخصیت سازگار نیست.
بسیاری از متخصصان معتقدند شخصیت انسان را میتوان با پنج ویژگی اصلی توصیف کرد؛ یعنی همان پنج عامل بزرگ شخصیت (Big Five):
- برونگرایی
- توافقپذیری
- وظیفهشناسی
- گشودگی به تجربه
- روانرنجوری
هرکدام از این ویژگیها پیوسته هستند. به این معنا که فرد ممکن است در یک ویژگی نمرهٔ بالا، پایین یا هر مقدار دیگری بین این دو داشته باشد.
برای مثال، ممکن است فردی نسبتاً برونگرا باشد، در توافقپذیری نمرهای متوسط داشته باشد، در وظیفهشناسی نمرهٔ بالایی بگیرد و در گشودگی به تجربه نیز بسیار بالا باشد. شخصیت انسان لزوماً در یکی از چند «جعبه» مشخص قرار نمیگیرد.
مجلهٔ Scientific American در پژوهشی، MBTI را با روشهای دیگر سنجش شخصیت، از جمله Big Five و حتی نشانههای نجومی، مقایسه کرد تا مشخص شود هرکدام تا چه اندازه میتوانند ۳۷ پیامد مختلف زندگی را پیشبینی کنند؛ از تعداد دوستان نزدیک فرد گرفته تا میزان ورزشکردن و رضایت او از زندگی.
نتیجه چه بود؟
بهطور میانگین، آزمون Big Five تقریباً دو برابر دقیقتر از آزمونهای سبک MBTI در پیشبینی پیامدهای زندگی بود. بنابراین سودمندی آزمونهای سبک MBTI تقریباً جایی در میانهٔ علم و طالعبینی قرار میگیرد؛ واقعاً همینقدر عجیب.
اما یک مشکل وجود دارد:
تصور کردن خودمان در یک فضای پنجبعدی کار آسانی نیست.
همچنین کمی عجیب است که در یک کنفرانس، نخستین قرار عاشقانه یا مصاحبهٔ شغلی به کسی بگوییم:
«من در برونگرایی نمرهٔ متوسط دارم، در توافقپذیری و وظیفهشناسی متوسط رو به بالا هستم، در گشودگی به تجربه نمرهٔ بالایی دارم و در روانرنجوری متوسط رو به پایین هستم.»
این واقعاً موضوع چندان جذابی برای گفتوگو سر میز شام نیست!
پس چرا دستهبندیهای MBTI اینقدر جذاباند؟
دقیقاً همینجا است که قرار دادن افراد در دستههای مایرز–بریگز جذابیت پیدا میکند.
ما انسانها ترجیح میدهیم برای خودمان یک هویت اجتماعی مشخص داشته باشیم؛ هویتی که بتوانیم آن را به دیگران معرفی کنیم.
چه چیزی جذابتر از این است که بگوییم شما در یک گروه مشترک با افرادی مانند سانتزو، آیزاک نیوتن، جین آستن و آرتور اَش قرار دارید؟
البته اگر این واقعیت مضحک را کنار بگذاریم که بعضی از این افراد صدها سال پیش از اختراع این آزمون از دنیا رفته بودند!
استفاده از دستهبندیها یک ترفند بازاریابی بسیار مؤثر است و بخش مهمی از دلیل محبوبیت بسیاری از آزمونهای شخصیتی مشکوک را توضیح میدهد؛ از MBTI گرفته تا آزمون معروف مجلهٔ TIME دربارهٔ هری پاتر یا آزمونهای مجلهٔ Cosmopolitan که میخواهند مشخص کنند «چه نوع معشوقی» هستید.
همین منطق دربارهٔ نشانههای طالعبینی نیز صدق میکند.
ما عاشق «کلاه گروهبندی» هستیم
همهٔ این آزمونها تا حدی شبیه کلاه گروهبندی در هری پاتر عمل میکنند: ما را در گروههای مختلف قرار میدهند.
انسانها بهشدت به تعریف خود و داشتن یک هویت اجتماعی نیاز دارند و گروههای اجتماعی این نیاز را برآورده میکنند.
ما جذب گروههایی میشویم که دو چیز را همزمان در اختیارمان میگذارند:
- احساس ارتباط با افرادی که شبیه ما هستند؛
- احساس متمایزبودن از دیگران.
روانشناس Marilynn Brewer این مفهوم را «تمایز بهینه» (Optimal Distinctiveness) نامیده است.
این گروهها برخی از نیازهای اساسی اجتماعی ما را برآورده میکنند.
حتی یک آزمون کاملاً بیمعنا هم میتواند هویت بسازد
سهولت شکلگیری هویتهای گروهی را میتوان در آزمایشهای معروف «گروه حداقلی» در دههٔ ۱۹۷۰ مشاهده کرد.
در این آزمایشها، افراد بهصورت کاملاً تصادفی و بر اساس نتایج آزمونهایی با ارزش علمی ناچیز، به گروههای مختلف تقسیم میشدند؛ برای مثال، بر اساس تواناییشان در تخمین تعداد نقاط موجود در یک تصویر یا ترجیحشان برای هنر انتزاعی.
تنها چند دقیقه کافی بود تا افراد برای خودشان یک هویت گروهی جدید بسازند و با اعضای گروه خود رفتاری متفاوت از افراد خارج از گروه داشته باشند.
این موضوع نکتهٔ مهمی را نشان میدهد:
برای ساختن یک هویت گروهی، لازم نیست واقعاً دلیل مهمی وجود داشته باشد.
خطر دستهبندیهای شخصیتی
وقتی از آزمونهایی استفاده میکنیم که افراد را در دستههای مشخص قرار میدهند ــ مانند MBTI یا طالعبینی ــ ممکن است تفاوت میان گروهها و شباهتهای درون هر گروه را بیش از حد بزرگ جلوه دهیم.
وقتی همین اتفاق دربارهٔ هویتهایی مانند نژاد یا جنسیت رخ میدهد، معمولاً به آن کلیشهسازی (stereotyping) میگوییم و تلاش میکنیم از آن اجتناب کنیم.
وقتی مشاوران در شرکتها از همین سازوکار روانشناختی برای کسب درآمد استفاده میکنند، در واقع از همان پدیدهٔ روانشناسی اجتماعی بهره میبرند.
به همین دلیل، سازمانها میتوانند با ایجاد هویتهای اجتماعی معنادارتر، احساس تعلق بیشتری در افراد ایجاد کنند.
و به همین دلیل است که بهتر است کمتر روی هویتهای ساختگی ــ مثلاً اینکه «فرمانده» هستید یا «متولد برج حمل» ــ تمرکز کنیم و بیشتر به هویتهای واقعی و مهم زندگی توجه داشته باشیم.
اگر هم میخواهید دربارهٔ روابط عاطفی بر اساس شخصیت تصمیم بگیرید، توصیه میشود از یک آزمون شخصیت علمی و معتبر، مانند Big Five استفاده کنید.
در نهایت، جذابیت آزمونهایی مانند MBTI لزوماً از علمیبودن آنها ناشی نمیشود. جذابیت اصلی این آزمونها در این است که به ما چیزی میدهند که عمیقاً به آن نیاز داریم:
یک پاسخ ساده و قابلفهم به این سؤال که «من کی هستم؟»
و شاید همین نیاز انسانی باشد که باعث شده آزمونهای شخصیتشناسی شبهعلمی، با وجود ضعفهای علمیشان، همچنان محبوب بمانند.
نکات کلیدی
- ما دوست داریم خودمان را در قالب هویتهای اجتماعی دستهبندی کنیم، زیرا این کار برخی نیازهای اساسی اجتماعی ما را برآورده میکند.
- آزمون MBTI با وجود غیرقابلاعتماد و غیرعلمی بودن، به یک پدیدهٔ فرهنگی و تجاری گسترده تبدیل شده است.
- بزرگترین ایراد علمی MBTI ــ یعنی وادار کردن ویژگیهای پیچیدهٔ انسان به قرار گرفتن در چند دستهٔ مشخص ــ دقیقاً همان چیزی است که باعث محبوبیت آن شده است.
- آزمون پنج عامل بزرگ شخصیت (Big Five) بسیار قابلاعتمادتر است و در پیشبینی پیامدهای مهم زندگی نیز دقت بیشتری دارد.
منابع
https://www.psychologytoday.com/us/blog/the-power-of-us/202608/why-are-we-suckers-for-pseudoscientific-personality-tests?utm_source=chatgpt.com
ترجمه: سونیا جلالی