نوشته های سیما لبیبی
تجربهی عملی در راهاندازی واحد منابع انسانی
در این نوشتار به بررسی تجربههایی که به عنوان یک مشاور مدیریت در راهاندازی واحد منابع انسانی در سازمانهای کوچک کسب کردهام، میپردازم. این سازمانها تا پیش از تغییرات مورد نظر، تنها دارای واحد اداری بودند که امور مربوط به قراردادها، حقوق و دستمزد و بیمه و موارد قانونی را مدیریت میکرد؛ جذب و استخدام و اخراج یا ارتقا نیز به صورت غیر متمرکز و توسط مدیران انجام میشد. یکی از ویژگیهای مشترک بین آنها نبود بودجه کافی برای استخدام مدیر و کارشناس منابع انسانی حرفهای بود.
در این مقاله، سعی دارم تجربیات و درسهایی را که از همکاری در این نوع پروژهها به دست آوردهام به اشتراک بگذارم.
هدف اصلی پروژه ایجاد زیرساختهای لازم و توسعه واحد منابع انسانی بود، به طوری که بدون اعمال فشار هزینهای زیاد و به تدریج، توانایی داخلی سازمان در مدیریت منابع انسانی تقویت شود. در ادامه توضیح خواهم داد چگونه ما به عنوان مشاور بعد از روبروشدن با این مساله و تحلیل جنبههای مختلف موضوع تصمیم گرفتیم در چند فاز و با رویکردهای متفاوتی وارد سازمان شده و مداخلات مورد نظر را تعریف کنیم. افراد مختلفی و با تخصصهای متفاوت در مسیر این پروژهها مشارکت داشتند که در نهایت منجر به شکلگیری و استقرار فرایندها در حوزه مدیریت منابع انسانی گردید. فازهای اصلی این پروژه به صورت کلی شامل این مراحل است که در ادامه با تفصیل بیشتری به آن پرداختهام.
-
- معرفی مدیر موقت
- تشکیل کمیته منابع انسانی
- استخدام فرد جونیور
- ادامه همکاری با مشاور منابع انسانی
این مقاله را هم مطالعه کنید: CHROکیست و چه وظایفی بر عهده دارد؟
اهمیت منابع انسانی در سازمانهای کوچک و بزرگ
منابع انسانی نقشی اساسی در جذب، پرورش و نگهداشت استعدادها در سازمان دارد. در دنیای امروز، داشتن سیستمهای کارآمد منابع انسانی نه تنها برای مدیریت مسائل اجرایی مانند حقوق و دستمزد، بلکه برای ایجاد فرهنگ سازمانی مثبت و بهبود تعاملات داخلی بسیار حیاتی است. سازمانهایی که به طور سیستماتیک به موضوع منابع انسانی میپردازند، نتایجی همچون افزایش بهرهوری کارکنان، رضایت شغلی بالا، جذب نیروی متخصص و کاهش نرخ ترک خدمت را کسب میکنند.
داشتن یک متولی مشخص برای منابع انسانی نیز به سازمانها این امکان را میدهد که فرایندهای تصمیمگیری در این زمینه را بهبود بخشند. با وجود یک مدیر یا تیم اختصاصی در منابع انسانی، سازمان میتواند سیاستها و ساختارهای متناسبی را پیادهسازی کند که به جذب و توسعه افراد کمک کرده و باعث شود که عملکرد سازمان در بازار و برند کارفرمایی بهبود یابد.
به خصوص در سازمانهای کوچک، توجه به منابع انسانی از همان ابتدای کار میتواند تاثیر بزرگی بر روی فرهنگ سازمانی، افزایش تعهد کارکنان و تقویت روحیه تیمی داشته باشد. این توجه، سازمان را قادر میسازد که به جای حل مقطعی مسائل، رویکردی استراتژیک و بلندمدت در توسعه نیروی انسانی خود اتخاذ کند، که این امر در نهایت به رشد و پایداری بیشتر منجر میشود.
چالشهای سازمان کوچک، بدون واحد منابع انسانی
در بسیاری از سازمانهای کوچک تمرکز اولیه بر عملیات و رشد کسبوکار است، اما زمانی که سازمان رشد میکند و تعداد کارکنان افزایش مییابد، مسائل پیچیدهتری مانند مدیریت عملکرد، رشد و توسعه کارکنان، فرهنگ سازمانی، مدیریت تعارضات، جانشینپروری، تیمسازی و … به وجود میآیند. عدم توجه حرفهای به این موضوعات اغلب منجر به کاهش بهرهوری و انگیزه در کارکنان و در نهایت کاهش موفقیت سازمان میگردد.
سازمانهای کوچک معمولاً انگیزهای برای پرداخت هزینههای بالای استخدام مدیران باتجربه ستادی (مخصوصا در حوزه منابع انسانی) را ندارند و این موضوع از نظر آنها لاکچری محسوب میشود، استخدام یک فرد جونیور هم ریسکهای زیادی دارد، زیرا ممکن است به دلیل کمتجربگی، تصمیمات نادرستی گرفته شود که جبران آنها دشوار است. در نتیجه آنها نیازمند راهحلهایی خلاقانه و منعطف برای مدیریت منابع انسانی خود هستند.
در ادامه چند راهکار تجربه شده در پاسخ به چالش های فوق را مرور میکنیم.
راهکار معرفی مدیر موقت
یکی از راهکارهای خلاقانه و مقرون به صرفهای که برای سازمانهای کوچک بدون واحد منابع انسانی پیشنهاد کردیم، معرفی مدیر موقت بود. این راهکار به سازمان اجازه میداد که از دانش و تجربه یک مدیر حرفهای بدون نیاز به تحمل هزینهها در طولانیمدت استفاده کند.
انتخاب مدیر موقت به سازمان این امکان را داد که در مرحله حساس شکلگیری واحد منابع انسانی، فردی با قدرت اجرایی داشته باشد و او بتواند تصمیمات ضروری و اجرایی را بگیرد. بر خلاف مشاور که معمولاً دخالتی در اجرا ندارد، مدیر موقت نه تنها موظف به اجرای تصمیمات بوده، بلکه پاسخگویی نسبت به دستاوردها و نتایج نیز بر عهده او قرار گرفت. این مسئولیت اجرایی باعث میشد که فرآیندهای منابع انسانی سریعتر و موثرتر پیادهسازی شوند و سازمان بتواند به نتایج ملموس دست یابد.
علاوه بر این، مدیر موقت توسط یک تیم مشاوره مدیریت منابع انسانی حمایت میشد. این موضوع به او این امکان را میداد از منابع و تیم پشتصحنه خود استفاده کند. این حمایت در مواردی که نیاز به تحلیلهای دقیقتر یا دستیابی به دادههای بازار و بنچ مارکها وجود داشت، کمک میکرد که تصمیمگیریها به شکل بهتری انجام شود و سازمان از بهترین راهکارها و اطلاعات بهروز استفاده کند.
این ترکیب از قدرت اجرایی و حمایت تیمی، مدیریت موقت را به راهکاری موثر و باارزش برای سازمانهای کوچک تبدیل میکرد.
این مقاله را هم مطالعه کنید: راهنمای کامل ارتقای کارکنان در سازمان + دانلود چکلیست
تشکیل کمیته منابع انسانی
تشکیل کمیته منابع انسانی یکی از مراحل کلیدی در توسعه و پیادهسازی استراتژیهای منابع انسانی در سازمانهای کوچک بود. این کمیته به عنوان یک نهاد تصمیمگیرنده، مسئولیت طراحی و تأیید آییننامهها، سیاستها و ساختارهای اولیه منابع انسانی را بر عهده داشت.
یکی از مسئولیتهای اصلی این کمیته، جلب توجه مدیران سازمان به لزوم مداخله در مسائل منابع انسانی بود. این کمیته سعی داشت مدیران سازمان را با رویکردهای جدید و روزآمد منابع انسانی آشنا کند و آنها را تشویق نماید تا نقش فعالتری در این حوزه ایفا کنند. هدف این بود که مدیران نه تنها درک بهتری از نقش خود در ساختار مدیریتی سازمان پیدا کنند، بلکه وظایف خود در زمینه منابع انسانی را نیز به صورت موثرتر انجام دهند.
این فرآیند موجب شد همکاری و تعامل بین مدیران و واحد منابع انسانی گسترش پیدا کند و همه در جهت یک هدف مشترک حرکت کنند. کمیته با فراهم کردن بستری برای این تعاملات، به همسوسازی استراتژیها و تصمیمات منابع انسانی با اهداف کلی سازمان کمک کرد.
علاوه بر این، کمیته منابع انسانی توانایی تصمیمگیری سریع و انعطافپذیر را داشت و با توجه به شرایط روز و نیازهای سازمان، سیاستهای کلان را بهروزرسانی و اجرا میکرد. نقش این کمیته در تقویت ارتباطات داخلی و ایجاد فرهنگ مشارکتی در سازمان نیز بسیار مهم بود. اعضای کمیته با برگزاری جلسات منظم و جمعآوری نظرات کارکنان، به آنها این احساس را القا میکردند که نظرات و پیشنهاداتشان در تصمیمات کلیدی سازمان تأثیرگذار است.
به مرور زمان و با پایان دوره فعالیت کمیته، سازمان توانست پایههای محکمی برای واحد منابع انسانی خود بنا کند و به تدریج به سمت خودکفایی در این حوزه حرکت کند.
استخدام فرد جونیور و اهمیت منتورینگ
پس از معرفی مدیر موقت، یک مرحله کلیدی در توسعه منابع انسانی سازمان، استخدام یک فرد جونیور بود تا در کنار مدیر موقت فعالیت کند. به این ترتیب علاوه بر داشتن یک مدیر با تجربه، یک نیروی جوان و پویا نیز وجود داشت که میتوانست با یادگیری از مدیر موقت، به تدریج توانمندیهای خود را افزایش دهد.
استخدام فرد جونیور به عنوان یک کارشناس منابع انسانی، به سازمان کمک میکرد که مسئولیتهای جاری را به شکل موثری مدیریت کند و در عین حال فرصت یادگیری و توسعه را برای خود فراهم کند. این فرد میتوانست به عنوان دستیار مدیر موقت، در اجرای سیاستها و فرایندهای جدید، برگزاری جلسات و تعاملات روزمره با کارکنان مشارکت کند.
یکی از نکات کلیدی در این فرآیند، مفهوم منتورینگ بود. مدیر موقت به عنوان یک منتور، دانش و تجربه خود را به فرد جونیور منتقل کرده و به او کمک میکرد تا مهارتهای لازم برای انجام وظایفش را به دست آورد او میتوانست در یک محیط حمایتی، تجربیات عملی کسب کند و به تدریج به یک نیروی کارآمد در حوزه منابع انسانی تبدیل شود.
این فرآیند نه تنها به رشد فرد کمک میکرد، بلکه باعث میشد سازمان از تخصص و توانمندیهای یک نیروی جوان بهرهبرداری کند و به تدریج به ظرفیتهایش اضافه شود و به صورت پیوسته و موثر در مسیر توسعه و بهبود فرهنگ و فرایندهای منابع انسانی پیش برود.
این مقاله را هم مطالعه کنید: ساختار سازمانی چیست و چطور طراحی میشود؟
گذار به مسئولیتهای جدید و ادامه همکاری با مشاور منابع انسانی
پس از حدود شش ماه از شروع فعالیت مدیر موقت و کمیته منابع انسانی، این مرحله از کار به پایان رسید و سازمان وارد مرحله جدیدی شد. در این مرحله، کارشناس جونیور منابع انسانی که در طول مدت همکاری با مدیر موقت تجربههای لازم را کسب کرده بود، بخشی از مسئولیتها را به عهده گرفت و شروع به فعالیت مستقل کرد.
با این حال، یکی از استراتژیهای کلیدی که سازمان دنبال کرد، ادامه همکاری با مشاور حرفهای منابع انسانی بود. برخلاف مدیر موقت که نقش اجرایی و موقت داشت، مشاور به عنوان یک همراه استراتژیک در کنار سازمان باقی ماند. این مشاور به شکل منظم در جلسات کلیدی مدیریت شرکت میکرد و همچنان در طراحی و پیشبرد چشمانداز کلی منابع انسانی سازمان مشارکت داشت.
مشاور همچنین به عنوان منتور برای کارشناس منابع انسانی عمل کرد و در مواقعی که نیاز به راهنمایی یا تصمیمگیری پیچیدهای وجود داشت، حضور مشاور به کارشناس و تیم مدیریتی اطمینان میداد که روند کارها به درستی پیش میرود.
این همکاری بلندمدت با مشاور منابع انسانی نه تنها به رشد پایدار واحد منابع انسانی کمک کرد، بلکه به سازمان اجازه داد که از دانش و تجربههای بهروز و پیشرفته در حوزه منابع انسانی بهرهمند شود و در مواجهه با چالشهای جدید، رویکردهای خلاق و بهینه را به کار گیرد.
جمعبندی
راهاندازی واحد منابع انسانی در سازمانهای کوچک با چالشهای خاص خود همراه است. در این تجربه، با ترکیبی از مشاوره حرفهای و توسعه داخلی، توانستیم فرایندهای منابع انسانی را با کمترین هزینه و بالاترین اثرگذاری پیادهسازی کنیم. معرفی مدیر موقت با قدرت اجرایی و حمایت از سوی یک تیم مشاوره مدیریت، به سازمان این امکان را داد که از تخصص یک مدیر حرفهای بهرهمند شود و در عین حال به مرور زمان با منتورینگ کارشناس جونیور، ظرفیتهای داخلی خود را نیز تقویت کند.
تشکیل کمیته منابع انسانی نقش کلیدی در هماهنگی و همسویی استراتژیهای مدیریتی و منابع انسانی داشت و این ساختار باعث شد مدیران سازمان اهمیت و نقش خود را در موضوعات منابع انسانی بهتر درک کنند و با تیم منابع انسانی همکاری نزدیکتری داشته باشند.
پس از پایان کار مدیر موقت، با سپردن بخشی از مسئولیتها به کارشناس منابع انسانی، سازمان به سمت خودکفایی حرکت کرد و با ادامه همکاری با مشاور حرفهای منابع انسانی، همچنان از دانش و تجربهای غنی در تصمیمگیریها و توسعه واحد منابع انسانی بهره برد.
این رویکرد به سازمانهای کوچک نشان داد که با استفاده از ابزارهای نوآورانه و راهکارهای انعطافپذیر، میتوان با موفقیت واحد منابع انسانی را راهاندازی کرد و همزمان هزینههای مربوط به جذب و نگهداشت نیروی انسانی متخصص را مدیریت نمود. این تجربه نه تنها باعث تقویت عملکرد منابع انسانی شد، بلکه به رشد و توسعه سازمان نیز کمک شایانی کرد.
نویسنده: سیما لبیبی
Agile People Coach نقش جدید در آینده HR
در سازمانهای پیچیدهی امروزی، شرکتهای که نتوانند یک گام جدی به سمت چابک شدن بردارند، ضعیف شده و از بین میروند و آنهایی که بتوانند ساختار و فرهنگ خود را مطابق با نیاز فردا تغییر دهند، نجات پیدا کرده و شکوفا میشوند.
و اما HR در این فرایند تحولی نقش بسیار مهمی دارد؛ زیرا که مواردی از قبیل: برنامههای توسعه رهبری، مدیریت تغییر، توسعه سازمانی، اشتیاق و ماندگاری کارکنان، آموزش و توسعه، برنامههای قدردانی و پاداش، مدیریت عملکرد و جذب استعدادها در حوزه مسئولیت و کنترل این واحد است.
همه این فرایندها در حمایت یا متوقف کردن برنامههای تحول، نقش اساسی دارند.
بر خالف دیدگاه سنتی، نه سازمان مثل یک ماشین است که صرفا با یک سرویس دورهای سالم شود و نه افراد مثل چرخدندههای قابل تعویض که بتوان به راحتی آنها را جایگزین کرد. سازمانها، امروز، مثل یک سیستم اجتماعی پیچیده هستند که به وسیلهی افراد و روابط بین آنها هدایت میشوند و به نظر میرسد نقش جدید میتواند در مدیریت این پیچیدگی موثر واقع شود.
نقش کوچ در سازمان چابک
Agile People Coach نقش جدیدی در آینده HR، همگام با برنامههای تحول و متناسب با سازمانهای پیچیدهی امروزی است.

در ادامه این مقاله به بررسی نقشهای Agile People Coach پرداختهایم.
نقشهای Agile People Coach
HR PROFESSIONAL ROLE
این فرد در حوزههای تخصصی، حوزهی مدیریت و به عنوان شریک کسب و کار در حوزه منابع انسانی تجربه دارد. عموما میداند چه چیزی برای افراد مهم است. و میتواند گفتگوهای سخت با افراد در جهت جلب همکاری آنها، انجام دهد. این تنها نقشی در شرکت است که توان مذاکره با اتحادیهها را دارد و به قوانین و مقرارت عمومی مسلط است.
COACH ROLE
نقش مربی نقش بسیار حیاتی است که این فرد باید به آن مسلط باشد. مربی با خوب گوش کردن، پرسیدن سواالت قدرتمند و دادن بازخوردهای قوی به موفقیت افراد کمک میکند. آنها می توانند:
- چالشها را به تصویر بکشند.
- فرضیهها را آزمایش کنند.
- چیزی که افراد میخواهند و نیاز دارند، بیان کنند.
- موانع را بردارند.
- اهداف و اقدامات را شفاف کنند.
FACILITATOR ROLE
یک تسهیلگر حرفهای کمک میکند فرایند پیش برود، بدون اینکه نظر و عقیده و نگرانیهای خودش را دخیل کند. او در جلسات کنار میایستد و مطمئن میشود که همه نظرات خود را دادهاند. حل تعارض یکی از مهارتهای این نقش است. دانش این را دارد که مراقبت کند تعارض از شکل مفید به مضر تبدیل نشود. این شایستگی، شامل دانستن این موضوع است در چه زمانی باید فرایند مداخله کرد.
MENTOR ROLE
منتور کسی هست که در حوزه فعالیت شما تجربه دارد و به شما پیشنهاد، راهنمایی و فیدبک سازنده میدهد.
بیشتر موارد تجربه کار در همان شرکت یا حوزه کاری را دارد. یک منتور خوب، میتواند به شما کمک کند مسیر درست را برای حرکت به جلو انتخاب کنید و تجربه ای دارد که میتواند کمک کند تا درک کنید در یک شرایط خاص چگونه عمل کنید.
TRAINER ROLE
در موارد زیادی که تیم دانش کافی ندارد سادهترین راه و کوتاهترین راه دادن آموزش مستقیم است. این آموزش مهارت افراد در حوزه خاصی را توسعه میدهد. یک روش خوب برای آموزش، دادن امکان آزمون و خطا به افراد است تا بتوانند در یک محیط امن آموختههای خود را تست کنند.
GUIDE ROLE
راهنما در مورد همین موضوعی که الان وجود دارد یا مسیری که تیم در آن قراردارد اطلاعات دارد. او افراد را از طریق آموزش یا تسهیلگری، ارایه مثال و داستان و … هدایت می کند.
راهنما میتواند اطلاعات خوبی از تاریخچه سازمان به دلیل سابقه قبلی، ارائه کند.
به طور مثال اگر تغییر ساختار یا فرایندی داشته باشیم که روی شغل افراد تاثیر بگذارد، راهنما که از قوانین کار اطلاع دارد میتواند کمک کند که به مشکلی برخورد نکنیم.
NAVIGATOR ROLE
سازمانها و تیمهای چابک اغلب با شرایط و یا چالشهای بسیار پیچیده برخورد میکنند. گرایش افراد این است که به دنبال راهحل آسان یا کپی از دیگران باشند. اما شرایط پیچیده نیاز به فرآیند آزمایشی دارد جستجو کردن، فهمیدن و پاسخ دادن
یک هدایتگر با پیچیدگی مشکلی ندارد و کمک میکند افراد فرضیه خود را تست کنند، موضوع را شفاف کنند، فرضیه بسازند، آزمایشهای ایمن برای شکست را بسازند، یاد بگیرند که چه چیزی کار میکند و چه چیزی کار نمیکند.
REFLECTIVE OBSERVER ROLE
نقش ناظر جایی در وسط کار است که شما بجای اقدام کردن و گرفتن تصمیم سریع، خوب مشاهده میکنید. به این شکل میتوانید بفهمید برای تیم چه اتفاقی میافتد و به چه شکلی بهتر میتوانید به آنها کمک کنید. مهارتی که میتواند در این نقش کمک کند خود آگاهی و کنترل خود است به شکلی که بتوانید بدون قضاوت ببینید. این کار کمک میکند از دینامیک گروه خارج شوید، سیستم را مشاهده کنید و ارزیابی کنید که کدام نقش شما بیشتر اینجا کمک کننده خواهد بود.
MASTER OF AGILE
آشنایی با مفاهیم، اصول، ابزارهای چابک و داشتن تجربه بکارگیری آن در صنایع مختلف از الزامات یک مربی چابک افراد است.
Scrum, Kanban, OKRs و سایر چارچوبهای چابک و ناب را بشناسد و بداند هر کدام برای چه مشکل و یا سناریویی مناسب هستند و اگر این ابزارها وجود ندارند، بتواند آنها را جایگزین کرده یا راه حل درست را از ابتدا طراحی کند.
فایل زیر ترجمه بخشی از کتاب
“Agile People Principles – Your Call to Action for the Future of Work” است که در آن نقش Agile People Coach معرفی شده است.
این مطلب را میتوانید از لینک زیر دانلود و مطالعه کنید.
ترجمه: سیما لبیبی
چطور در تیم خود اعتمادسازی کنیم؟ (20 نکته کلیدی)
در تمام ارتباطاتی که روزانه ایجاد میکنیم یک عنصر پایهای وجود دارد و آن اعتماد است. اگر اعتماد نداشته باشیم نمیتوانیم سوار تاکسی شویم، از سوپر خرید کنیم، فرزندمان را به مدرسه بفرستیم، با کسی معامله کنیم و… .اگر اعتماد نباشد خانوادهای شکل نمیگیرد، تیم، سازمان یا جامعه از هم میپاشد. اعتماد شاه کلید همه روابط انسانی میباشد. با ما همراه باشید تا علاوه بر تعریف اعتماد، با مهمترین عناصر و اصول اعتمادسازی در تیم و روابط انسانی بیشتر آشنا شوید.
اعتماد چیست؟
اعتماد یعنی داشتن اطمینان و بیاعتمادی یعنی بدگمانی، وقتی به کسی اعتماد دارید به درستکاری و توانمندی او باور دارید. حاضر هستید در تعامل با او داشتههای خود را در معرض خطر و آسیب قراردهید. راز خود را به او بگویید، پول خود را بدهید، برای او کار کنید، اعتبار خود را در معرض عملکرد او قراردهید یا فرزند خود را به او بسپارید.

چگونه در یک تیم/سازمان به عنوان رهبر اعتمادسازی کنیم؟
در هاروارد بیزینس ریویو مقالهای توسط استفان ام.آر کاوی و داگ آر نوشته شده است و آنها از فهرست سالانه مجله فورچون گفتهاند که در آن “اعتماد میان مدیران و کارکنان نخستین ویژگی تعیین کننده بهترین محل برای کارکردن است.” و شرکتهای دارای سطوح بالای اعتماد متوسط برگشت سرمایهشان سه برابر شاخص S&P است.
وقتی از اعتماد در تیم صحبت میکنیم در واقع به چهارچوب و زیرساختی اشاره میکنیم که بنای تیم روی آن ساخته میشود. در یک سادهسازی میتوان گفت در تیم اعتماد میتواند این باشد که:
1. میتوانم با سایر اعضا در خصوص خودم، تواناییها، ضعفها، ناتوانیها، نگرانیها و … صحبت کنم، میتوانم خودم را آسیبپذیر کنم.
2. میپذیرم که اگر تیم به من فشار میآورد نه به دلیل خصومت شخصی، بلکه در جهت تلاش برای رسیدن به دستاوردهای تیمی است.
فرض کنید در تیمی کار میکنید که اعتماد وجود ندارد. حرکت در این فضا درست مثل حرکت در میدان مین است! قبل از اینکه قدمی از قدم بردارید باید یک مین را خنثی کنید. حالا می توانید سرعت حرکت خود در میدان مین را با فضایی مقایسه کنید که اعتماد وجود دارد. مسیر حرکت صاف و مسطح و آماده برای شتاب گرفتن است.
آقای استفان م.ر.کاوی در کتاب اعتمادورزی با شتاب این موضوع را کاملا تشریح میکند و از سرعت بیشتر و هزینه کمتر در فضای اعتماد سخن میگوید. از اینکه شایستگی کلیدی رهبران در یک سازمان اعتمادورزی در تمامی سطوح است. اعتمادورزی در ارتباط با کلیه ذینفعان، از کارکنان تا مشتری، سهامدار و تامین کننده و …
این مقاله را هم مطالعه کنید: نسل زد(Z) و ویژگیهای آنها (با مروری بر سایر نسلها)
20 نکته برای اعتمادسازی در تیم
در ادامه، بیست نکته برای ساخت اعتماد در تیم آورده شده است:
1. صداقت و شفافیت: اطلاعات را باز و صادقانه به اشتراک بگذارید.
2. پذیرش اشتباه: اشتباهات، به عنوان فرصتی برای یادگیری و بهبود دیده شوند.
3. تعهد به تحقق اهداف: برنامهها و اهداف را با دقت تعیین کنید و به تعهدات خود عمل کنید.
4. احترام به نظرات دیگران: نظرات همه اعضای تیم ارزشمند هستند و باید مورد احترام قرار گیرند.
5. تشویق و قدردانی از کارکنان: تشویق اعضای تیم به انجام خوب کار میتواند اعتماد را تقویت کند.
6. گوش دادن فعال: به نظرات و نگرانیهای افراد گوش سپرده و به آنها پاسخ دهید.
7. توسعه مهارتها: فرصتهای آموزشی را برای ارتقاء مهارتهای افراد فراهم کنید.
8. اعتماد به تصمیمات تیمی: تصمیمات گروهی را ترویج کنید تا اعضا احساس مسئولیت و تعهد کنند.
9. توجه به تعادل کار و زندگی: از اعضای تیم حمایت کنید تا تعادل بین زندگی شخصی و حرفهای داشته باشند.
10. فراهم کردن فضای باز برای ایدهپردازی: افراد را ترغیب کنید تا نظرات خود را بیان کنند و ایدههای خلاقانه داشته باشند.
11. پذیرش تنوع: تنوع فردی و فرهنگی را در تیم قدردانی کنید.
12. رعایت حقوق افراد: اطمینان حاصل کنید که حقوق مادی و غیرمادی افراد به درستی رعایت میشود.
13. قراردادن هدف مشترک: تیم را به سوی هدف مشترک هدایت کنید و توجه به اهمیت هر عضو در دستیابی به آن داشته باشید.
14. مدیریت تعارض: با راهحلهای سازنده برخورد کنید و به گفتوگوهای مثبت تشویق کنید.
15. تقسیم مسئولیتها: مسئولیتها را به شکل مناسب تقسیم کنید و افراد را در زمینههایی که قوی هستند، حمایت کنید.
16. ارائه بازخورد صادقانه و صریح: بازخورد بسیار مهم است و باید به شکل سازنده و مثبت ارائه شود.
17. توجه به احساسات: به احساسات اعضا احترام بگذارید و به آنها حمایت کنید.
18. مشارکت در تصمیمات: افراد را در فرآیند تصمیمگیری شرکت دهید تا احساس ارتباط و مشارکت داشته باشند.
19. مدیریت زمان مناسب: از اعضای تیم خواسته نشود بیش از حد زمان کار کنند و به زمانشان برای استراحت و تجدید انرژی احترام بگذارید.
20. ترویج نوآوری: افراد را تشویق کنید که ایدههای خود را به اشتراک بگذارند و در پیشبرد اهداف تیم مشارکت کنند.
سه عامل ایجاد اعتماد فردی و تیمی
خانم فرانسیس فری برای اعتماد سازی از یک دسته بندی سه تایی استفاده میکند و مثلث اعتماد سازی را بر این مبنا به شکل زیر طراحی کرده است:

اصالت
خود واقعی بودن، روراستی، درستی، یکی بودن فکر، حرف و عمل. یکپارچگی با خود و دیگران، مهمترین اصل در ایجاد اعتماد است.
چیزی که درک آن نیاز به هوش سرشاری ندارد. هر کسی با اندک تجربه انسانی خیلی زود احساس میکند که طرف مقابل چقدر خودش است و این خود بودن چه سخت است. خود بودن یعنی نقاب را از چهره برداشتن، زره را از تن درآوردن و خود را در معرض آسیب قراردادن.
خاطرهای از گاندی نقل میشود. میگویند بعد از یک جلسه دوساعته در پارلمان بریتانیا یک خبرنگار از منشی او مهادوا دسای پرسید چطور است که مهاتما دو ساعت سخنرانی سخت را بدون اینکه دست نوشتهای داشته باشد انجام داد و پاسخ او خیلی خوب این موضوع را توضیح میدهد. او گفت: آنچه مهاتما گاندی میاندیشد، آنچه احساس میکند و آنچه میگوید و آنچه میکند همه یک چیز است و بنابراین نیازی به یادداشت ندارد.

اصالت و خود بودن تازمانی که در بین افرادی شبیه به خود قرارداریم، از یک فرهنگ، سطح اجتماعی و … زیاد سخت نیست اما اینکه در یک جایگاه متفاوت وقتی در معرض تفاوتها قرار میگیریم بتوانیم این اصالت را حفظ کنیم بسیار دشوار است.
منطق
منطق یعنی مشخص بودن چرایی، شفاف بودن هدف و انگیزه و دلایل تصمیمی که گرفتهایم. بعضی وقتها فکر میکنیم که لازم نیست دلایل کار خود را برای همه توضیحدهیم اما باید آگاه باشیم در داخل تیم کار میکنیم، این عدم آگاهی از اینکه دلایل تصمیمگیری ما چیست میتواند مخاطره آمیز باشد و منجر به از دست دادن اعتماد تیم گردد.
همدلی
همدلی به معنای درک دنیای شخصی طرف مقابل، انگار که دنیای خودتان است. همدلی یعنی نگریستن از دریچهی نگاه دیگری، راه رفتن با کفش او . جستجوی نیابتی از داخل وجود فرد دیگری و دیدن و فهمیدن دنیا از منظر او.
همدلی به معنی این نیست که با همه حرفهای مخاطبمان موافق باشیم بلکه به معنی درک احساسات و عواطف او فارغ از موافق یا مخالف بودن است. همدلی یعنی حضور داشتن و گوش کردن با تمام وجود.
ترکیب سه عنصر اصالت، منطق و همدلی، مخاطب را با ما همراه میکند، اعتماد را شکل میدهد. فضای اعتماد سخت و آرام ساخته میشود آجر به آجر و قدم به قدم و متاسفانه با هر تکان و لرزهای احتمال فرو ریختن سریع آن وجود دارد. اعتماد ملاتی است که تیم و سازمان را در کنار هم نگه میدارد.
چون حرف زدن دربارهی اعتماد کار سختی است و چون این گفتگو احتمالا به بیراهه میرود ما اغلب از رودررو شدن اجتناب میکنیم و این خطرناک است. وقتی برای سخن گفتن با فرد مورد نظر مهارت کافی نداریم به جای حرف زدن با او درباره او حرف میزنیم و به این ترتیب با زیگزاگ رفتن انرژی زیادی را تلف میکنیم.
سخن آخر
ما اعتماد را با خواهش کردن و گفتن “به من اعتماد کن” به دست نمیآوریم. وقتی میپرسیم “شیمی درمانی مادرت چطور پیشمیرود؟” یا میگوییم “درباره پرسشت خیلی فکر کردم و می خواهم با هم و با دقت بررسی کنیم تا به جواب برسیم.” به دست میآید. به یاد داشته باشید اعتماد یک فرایند زنده است و نیاز به توجه مداوم دارد.
اگر سرمایه گذاری نکرده و هیچ پی و بنیانی نریختهاید، پس به کمک هیچ نوار چسبی نمیتوانید ستونهای اعتماد را کنار هم نگه دارید.
منابع
Five Dysfunctions of a Team – Patric Lencioni
How to Build (and rebuild) Trust- Tust Triangle – Frances Frei
Dare o Lead – Brene Brown
The Speed of Trust – Stephen M. R. Coveyare o Lead – Brene Brown
The Speed of Trust – Stephen M. R. Covey
نویسنده: سیما لبیبی
رشد برای همه افراد در سازمان
مدتی پیش با کتاب An Everyone Culture و اصطلاح DDO که اختصار کلمه (Deliberately Developmental Organization) هست آشنا شدم. اینکه ترجمه مناسب این کلمه چی میتونه باشه منو به عباراتی از قبیل سازمان (توسعهیافته یا توسعه یابنده) خودآگاه، هوشمند یا شاید همون مفهوم سازمان متعالی خودمون رسوند! ولی واقعیت اینه با اینکه تا بحال تصویرهای متفاوتی از یک سازمان متعالی داشتم. (مثلا چیزی که FEQM تشریح میکنه یا …) ولی این تصویر رو خیلی پسندیدم و تصمیم گرفتم یکم راجع بهش بنویسم. (اگر چه احتمالا بعد از خوندن این مطلب خواهید گفت که این سازمان خیلی خیلی با تصور و تجربه ما از سازمانهای امروزی متفاوته!)
در منابع انسانی بسیاری از سازمانهای متعالی کنونی یک استراتژی پررنگ وجود دارد، چطور افراد مستعد را شناسایی کنیم و روی آنها سرمایهگذاری کنیم. انواع برنامههای توسعهای برای گروه خاصی از کارکنان تعریف میشود، کوچها و منتورها از این افراد حمایت میکنند، سازمان روی آنها به عنوان جانشینان آینده خود سرمایه گذاری میکند، همواره مترصد هست که اگر از این آدمهای خاص جایی ببینه جذبشون کنه و آدمهای ناکارآمد خودشو دور بریزه و ….
اما در نسل جدیدی از سازمانهای متعالی هدف اصلی رشد همه افراد است. ایجاد فرهنگی که همه سازمان را در بربگیرد و فضایی برای رشد همه فراهم کند. در این سازمانها، برنامه رشد یک برنامه زودگذر اموزشی نیست بلکه در برنامه روزانه کارکنان دخیل است.
بیاید واقع بینانه به این موضوع نگاه کنیم. چقدر تا بحال تونستیم با جذب یا چند آدم مناسب در یک سازمان مشکل دار، اون رو نجات بدیم مگر اینکه آون آدم ها تونسته باشن با یک راهکار جامع که همهی آدمهای سازمان رو در بربگیره قدمی به جلو بردارند؟
در یک تعریف ساده، سازمانهای DDO یک انکوباتور برای رشد افراد هستند.
رشد کارکنان در سازمان باید از چه زوایایی بررسی شود؟
چالشها به افراد نشان داده میشود تا از آن به عنوان یک فرصت استفاده کنند، کارفرما با هدایت افراد در نقشهای جدید روی رشد آنها سرمایهگذاری میکند. سه جزء در این سازمانها دیده شده و به آن پرداخته میشود:

Home : آیا میتوانیم تصویری از یک سازمان داشته باشیم که یک خانه واقعی برای افراد بسازد؟ جایی که افراد در آن انقدر احساس امنیت میکنند که نیاز به پنهان کردن چیزی ندارند، جایی که اگر ضعفی در یکی از اعضای خانواده دیده میشود از او حمایت میشود تا آنرا بهبود دهد. این عضو میتواند در خصوص آسیب پذیریهایش حرف بزند و همه استراتژیها از جایگزین کردن این فرد صحبت نمیکند!
Edge : مرز رشد برای هر فردی کجاست؟ وقتی که یک فرد کاری را در بهترین شکل خودش انجام میدهد، زمانی که در ناحیهی راحتی خودش قرار گرفتهاست به حمایت سازمان برای حرکت نیاز دارد. جایی که سازمان با ایجاد تغییر و پذیرش ریسک مربوط به آن روی رشد افراد سرمایهگذاری میکند و اجازه میدهد که حرکت کند و به استقبال خطر بشتابد.
Groove: نحوه عملکرد سازمان، راه و رسم و فرایندها به شکلی چیده شده است که از حرکت خارج از محدوده افراد حمایت میکند. به این وسیله سازمان از طریق صحبت در مورد خطاها، اگاهانه تست کردن محدودیتها. ارایه و دریافت بازخوردهای اصیل و غنی رشد را تسهیل میکند.
DDO بهترین جا برای کارکردن نیست بلکه بهترین جا برای توسعه کارکنان است، سازمانی با این عقیده ی رادیکال که اگر مهمترین انگیزه در آن رشد افراد باشد، سازمان رشد میکند! در این سازمان هدف انجام یک کار بزرگ یا برنده شدن از یکدیگر نیست بلکه ورود یادگیری به همه جنبه های زندگی افراد است.
ویژگیها مشترک سازمانهای توسعهیافته
دو سازمان DDO دقیقا مشابه نیستند. با این همه، آنها در بعضی ویژگیها مشابه هستند:
DDOs به خود شما احتیاج دارند.
ماسکهای خودت رو توی خونه بذار و بیا، حتی اگر پشتش پر از جوش، کبودی و چین و چروک باشه. اینجا لازم نیست همه وقت خودت رو صرف اینکنی که قدرت خودت رو حفظ کنی، انتظار میره که شکافهایی دانشی، مهارت و … و فاصله تا ایدهالها، برات وجود داشته باشه. با این وجود تو قادر هستی که اینجا کارکنی.
DDOs شما را از منطقه راحتی خارج میکنند.
شما نمیتونید با خیال راحت برای همیشه کار کنید. زمانی که شما در انجام کارهایتان خوب هستید، وقت اون میرسه که وارد یک کار جدید بشید.
DDOs میخواهند شما را روی نقاط ضعف خود کار کنید.
هر کس دارای مجموعه مهارتهایی است که میتوانه توی اون بهتر بشه. در محیطی عمیقا توسعه یافته، آنها به سرعت شناسایی شده و به صورت عمومی منتشر میشوند، بنابراین همه مسئولیت دارند تا به شما در کار بر روی آنها کمک کنند.
DDOs انتظار اشتباهات را دارند و از شما می خواهند که آنها را درست کنید.
در حالی که از شما خواسته میشه با انجام وظایف یا نقشهای جدید که اغلب مربوط به ضعیفترین مهارت شما طراحی و انتخاب شدهاست، وارد چالش بشید، هیچکس از شما انتظار عالی بودن ندارد. انتظار بروز اشتباهات وجود دارد و انتظار می رود که روبروشدن با این اشتباهات، کمک به حل آنها و یادگیری از تجربه نیز باشد. این مسئله در مورد مهم نبودن شکست خوردن نیست، در مورد یادگیری از رفع اشتباهات است.
DDOs به همه برای مشارکت نیاز دارند.
از کارآموز تا مدیرعامل، همه کارکنان با همان قواعد شفافیت و همکاری در جهت رشد در کنار هم قرار میگیرند . هیچ کس استثنا نیست و این فقط بحث عدالت نیست، واقعیت این است که داشتن رتبه بالاتر نمیتواند به این معنی باشد که شما کامل هستید. در حقیقت، کسانی که مسئولیت بیشتری دارند نیاز به کمک بیشتری دارند که میتوانند بهبود پیدا کنند.
DDOs خودشان شفاف هستند.
فقط کارکنان نیستند که اطلاعات خودشان را ارایه میکنند. این شرکتها هم بیشترین اطلاعات خود را در اختیار کارمندانشان قرار میدهند، از جمله اطلاعات مالی، فروش، لیست مشتریان و غیره. در بعضی از شرکتها، مانند بریجواتر، تنها اطلاعات محرمانه یا قرادادهایی که قانون منع افشا دارند، به اشتراک گذاشته نشده است. تمام جلسات آنها ثبت شده و در دسترس همه کارکنان است. در این شرکت مالی، جایی که همه کارمندان باید برای اهداف تجاری شخصی خودشون رو اعلام کنند، پویای عجیب و غریبی ایجاد میشود.
Groove: راه و رسم و فرایندهای سازمان که به شکلی چیده شده است که از حرکت خارج از محدوده افراد حمایت میکند.
Home, Edge, Groove مثل سه رکن اصلی ساخت یک فرهنگ رشد در سازمان هستند. اگر یکی از آنها را از دست بدهیم نمیتوانیم یک DDO داشته باشیم.

فکر کنید که بخواهیم روی پذیرش فراتر رفتن کارکنان از محدودیتها و افزایش ریسک آنها کار کنیم (Edge) بدون اینکه برای آنها یک بستر حمایتی (Home) و یکسری قوانین و فرایند (Groove) برای انجام کار داشته باشیم.
یا فکر کنید ممکن است سازمانهایی داشته باشیم که فضای حمایتی را برای کارکردن، مجموعهای از دستورالعملها برای جذب، توسعه، آموزش، منتورینگ، مدیریت کیفیت و … فراهم کردهاند ولی از نبود انگیزه اولیه برای فراتر رفتن کارکنان از محدودهی امن خودشان رنج میبرند.
پرسشهایی برای سنجش فرهنگ رشد جمعی در سازمان
برای درک بهتر از فرهنگ یک DDO به سازمان خودتون برگردید آیا سازمان از شما به گونهای طراحی شدهاست که از رشد افراد (نه لزوما رشد در مسیر شغلی) حمایت کند؟ اگر به صورت تصادفی این سوالات را از یکی از افراد شرکت بپرسیم چه جوابی میدهند؟
• آیا سازمان به شما کمک میکند یک چالش شخصی معنیدار برای خود و ارزشمند برای شرکت را مشخص کرده و روی آن کارکنید؟
• آیا افراد دیگری از این مرز رشد آگاه هستند؟ چه کسی از شما برای گذر از آن مراقبت میکند؟
• آیا از شما برای غلبه بر محدودیتها حمایت میشود؟ میتوانید نام حمایت کننده یا نوع حمایت را نام ببرید؟
• آیا شما خودتان را به طور روزانه و یا حداقل هفتگی به طور مرتب بر روی این مرز رو به رشد کار میکنید؟
• آیا هنگامی که شما تبدیل به یک نسخه قدرتمندتر از خودتان میشوید، سازمان متوجه میشود؟ آیا این موضوع جشن گرفته میشود؟ و -هنگامی که آماده هستید آیا به شما فرصتی برای در حال رشد بودن داده میشود؟
سازمانهایی وجود دارند که در آنچه که انجام میدهند عالی و سرسخت هستند. اما تعداد بسیار کمی از آنها در خصوص رشد و توسعه افراد هم به همین اندازه پیگیر و سرسخت هستند.
برای مثال، سازمانها (و علم مدیریت) در مورد «بهبود مستمر» صحبت میکنند. اما این موضوع در مورد بهبود مستمر فرآیندهای کاری و متفاوت با بهبود مستمر افرادی است که این کار را انجام می دهند!
برای واضح شدن موضوع یک نمونه عملی از رویکردهای یک DDO را ببینید:
در سازمان تمامی جلسات رکورد میشوند و بجز موارد استراتژیک و محرمانه بقیه برای افراد در دسترس هستند. این تصویر ما از شفاف سازی است. اگر دریک جلسه در خصوص یکی از افراد تیم که حضور ندارد صحبت کنیم باید به اطلاع او رسانده و فایل رکورد شده را در اختیارش قرار دهیم. اینجا جایی است که شفافیت به شکلی کاملا رایکال اجرایی می شود.
بعد مطالعه این مطلب به این فکر کردم در سازمانهای ما چقدر مصادیق عکس این موضوع وجود دارد!
جایی که سازمانها دقیقا بین شغل و شرح وظیفه و خود فرد مرز میکشند و نه تنها از رشد افراد حمایت نمیکنند بلکه عامدانه مانع تراشی میکنند چون فکر میکنند رشد اگر در جهت بهبود عملکرد فرد در جایگاه فعلی یا آینده نباشه حتما منجر به افزایش توقع، درخواست برای ارتقا، ترک سازمان و … میشود. نگاه غالب سازمانها در تصویب و رد یک دوره آزمایشی ارتباط یک به یک با وظایف روزمره فرد است، جایی که هیچ گفتگوی اضافی به رسمیت شناخته نمیشود.
در سازمان هیچ فضایی برای آسیبپذیری وجود ندارد، هیچ کس نمیتواند در خصوص ناتوانیها، ندانستنها، احساسات و … صحبت کند وگرنه جایگاه خود را از دست میدهد. فضایی برای حمایت افراد وجود ندارد و در صورت روشن شدن هرگونه آسیبپذیری، نهایتا مورد دلسوزی اطرافیان قرارخواهید گرفت.
با تعریف داده شده از DDO شما چه مصادیقی در شباهت یا تناقض با این فرهنگ در سازمان خود دارید؟
منابع: برداشت نویسنده از کتاب An Everyone Culture
نویسنده: سیما لبیبی
معرفی مدل ترجیحات فکری(HBDI)
هر کس برای رويارويی با مسائل روزمره، شيوه خاص خود را دارد. افراد راست مغز گاهي مساله را رها میكنند و ظاهرا به آن نمیانديشند ولی در ناخودآگاه درگير آن هستند تا بعد از مدتی به پاسخ برسند، ممکن است يک قدم به عقب برگشته و يك تصوير کلی را همراه با تمام ارتباطات بين اجزاء مشاهده كنند. آنها بر اساس استعاره و قیاس به موضوع میانديشند و بين اجزايی که در نگاه اول بعيد و غير مرتبط به نظر میرسد، ارتباط برقرار میکنند. این شيوه حل مساله برای فردی که نيمه چپ مغزش غالب است، غير منطقی جلوه میكند. در مقابل، يك فرد چپ مغز بيشتر به دنبال رويکردی نظاممند و گام به گام میباشد و قبل از هرگونه قضاوتی، به مشاهده جزئی واقعيتها میپردازد. اين رويکرد معمولاً از نظر افراد راست مغز بیحاصل و كسالت بار بوده و حتی مايل به همكاری در چنين شيوهای نباشند.

به عنوان مثال، افرادی که نيمکرهی چپ مغزشان غالب است، در يک شغل فنی که نيازمند نظمدهی، برنامهريزی عملياتي و پيادهسازي است، احساس بهتری دارند. آنها از خيالپردازي حذر كرده و براي شكستن ساختارها و عبور از مرزها مقاومت نشان ميدهند و ترجيح می دهند متمرکز، منطقی و دقيق باقی بمانند. افرادی که نيمکرهی راست مغزشان غالب است، از ايدههای جديد و اجتماعی لذت میبرند. آنها بيشتر در قالب تصاوير فکر میکنند تا کلمات. مفاهيم انتزاعي و مباحث فرضیهاي برای اين دسته از افراد جالب است.
ند هرمان، مبدع مدل HBDI همواره نسبت به تنوع ترجيحات خود كنجكاو بود و پس از شروع مطالعات بر روي مغز به آگاهي در اين زمينه دست يافت. در زمان تحصيل در دانشگاه شايستگيهاي خودش را در زمينه موسيقی و فيزيک به نمايش گذاشت. بعدها كه به عنوان يكي از مديران موفق شركت GE به حساب ميآمد، همچنان در كارهاي هنري و مجسمه سازي فردي چيره دست به شمار ميرفت. علاقهي كاري ندهرمان به عنوان يک متخصص توسعهی مديريت، جرقهی آغاز اين تحقيق را در ذهن او روشن كرد: « چرا مديرانی که با هم در يک جلسهی آموزشی شركت ميكنند و تحت تعليم يک مربی با برنامهی آموزشی مشترک قرار میگيرند، با قضاوتهای کاملاً متفاوت و حتی متضاد از آن جلسه بيرون ميآيند و جنبه هاي متفاوتي از برنامه مذكور را در كار و پيشه خود مورد استفاده قرار دهند؟»
ند هرمان علاوه بر تحقيق راست و چپ مغزي، يافتههايي در مورد سيستم ليمبيك را نيز مطالعه كرد. اين سيستم دو بخشي، در عمق مغز جاي گرفته و جايگاه اصلی هيجانات، حافظه و كنترل كننده روابط اجتماعی و فرايندهای اثرگذاری ماست. هرمان با تركيب اين تحقيقات مدل چهار ربعي فراگير مغزی را بوجود آورد كه به تعبيري شيوه تفكري ما را روشن ميكند.

این مدل به نام خود او HBDI)Herrmann Brain Dominance Instrument) نام گذاری و به صورت یک ابزار ارایه شده است و سالهاست که این ابزار به افراد و خصوصا سازمان ها معرفی شده است تا با استفاده از آن بتوانند پروفایل ترجیحات فکری افراد یک سازمان را مورد ارزیابی قرار دهند.
مدل HBDI همانطور که اشاره شد به شکلی استعاری مغز انسان را به چهار بخش تقسیم میکند و برای هر بخش ویژگیهایی را ارایه میکند. با توجه به اینکه هرفردی دارای ویژگیهای غالب در کدام ربع است، نوع تحلیل، تصمیمگیری و رفتار متفاوتی را خواهد داشت، بنابراین در شغلها یا تیمهای خاصی میتواند موفقتر عمل کند، نحوه شنیدن، ارتباط برقرار کردن، برنامهریزی و تحلیل او متفاوت است پس با دانستن این موضوع میتوانیم بهتر و اثر بخشتر با هم ارتباط برقرار کرده و یا تیمی از افراد را راهبری کنیم.
در صورتی که شناخت ترجیحات فکری در داخل تیمهای یک سازمان خصوصا تیم مدیریت و رهبری انجام پذیرد، علاوه بر استفاده در طراحی برنامههای توسعه فردی و جایگاهیابی شغلی، میتوانیم برنامههای موثری برای بهبود ارتباطات و فرایند کارتیمی و افزایش اثربخشی در سازمان داشته باشیم. در این خصوص شرکت های پیشرو از قبیل برخی شرکتهای فورچون 500 تجربیات مفیدی دارند که میتوانید در داخل سایت hbdi.com آنها را دنبال کنید.
در ادامه به شکل مختصر به معرفی ویژگیهایی که هر یک ربعهای چهارگانه میپردازیم. این تعریف کمک میکند که تفاوت آنها مشخصتر گردد.





این مقاله را هم مطالعه کنید: انواع سبکهای رهبری به همراه دانلود پرسشنامه تعیین سبک رهبری
پروفایل ترجیحات فکری
برای هر فردی ترجیحات بعضی از ربعها غالب هستند. اما طبق آماری که سایت HBDI ارایه میکند 58 درصد افراد دارای دو ترجیح غالب و 34 درصد سه ترجیح غالب دارند، تنها 5 درصد افراد هستند که یکی از ترجیحهای آنها غالب است. بنابراین هنگام مطالعه این ویژگیها به این نکته توجه کنید که هر کدام از ما برخی از این ویژگیها را به صورت کم و بیش داریم و همچنین ترکیب دو رنگ در کنار هم میتواند ویژگیهای جدیدی را ایجاد کند. درصورت انجام تست کامل علاوه بر پروفایل عادی یک پروفایل تحت استرس هم دریافت میکنید. این پروفایل نشان میدهد که چطور ترجیحات افراد در زمانی که استرس دارند تحت تاثیر قرار میگیرد به طور مثال فردی که ترجیح آبی (A) او در زمان استرس زیاد میشود ممکن است بتواند در یک امتحان مساله ای را حل کند که در حالت عادی نتوانسته است!
تا کنون برخی از سازمانهای ایرانی نیز اقدام به استفاده از این مدل در برنامههای توسعه رهبری خود کردهاند و یا با برگزاری کارگاههای آموزشی از آن در بهبود ساختار تیمی خود استفاده نمودهاند.
در کارگاه آموزشی HBDI علاوه بر آشنایی دقیقتر با مدل شرکتکنندگان میتوانند ترجیحات فکری خود را شناسایی کرده و با استفاده از یادگیریهای خود در تمرینهایی که طراحی گردیده است آنها را بکارگیرند و به این وسیله با کاربرد آن به صورت فردی و سازمانی آشنا شوند.
ابزار HBDI® در مقایسه با MBTI® و DISC®
با توجه به رواج بیشتر ابزارهای DISC و MBTI این سوال بسیار متداول است که هر کدام از این ابزارها چه کاربردی در شناسایی شخصیت افراد و چه کارکردی در ارزیابیهای سازمانی دارند و کدام به دیگری ارجح تر است. برای بررسی این موضوع لازم است بدانیم فرضیه بنیادین پشت هر کدام از این ابزارها چه چیزی است. دانستن این موضوع به شناخت ما از مدل و تعریف انتظاری که از هر کدام از آنها داریم و در نهایت انتخاب درست کمک میکند.
معرفی ابزار MBTI®
این ارزیابی که به آزمون تیپ شخصیتی MBTI معروف شده است، برگرفته از نام پدیدآورندگان آن (Myers-Briggs Type Indicator) به اختصار MBTI نامیده میشود. این آزمون که یکی از معروف ترین و پرکاربردترین آزمونهای روانشناسی و شناخت شخصیت خصوصا در ایران است (یکی از دلایل اصلی آن دسترسی به انواع پرسشنامهها برای عموم میباشد.)، بر اساس نظریات کارل گوستاو یونگ پایهگذاری شده، و افراد رو به ١٦ تیپ شخصیتی دستهبندی میکند.
آزمون تیپ شخصیتی بر مبنای سئوالاتی که دارد، ٤ معیار کلی را در يک پيوستار از صفر تا پانزده پردازش میکند که عدد بيشتر، غالب بودن آن گرايش يا کارکرد را نشان میدهد.
این چهار معیار کلی عبارتند از :
• درونگرا I یا برونگرا E
• حسی S یا شهودی N (در مواجهه با اطلاعات)
• منطقی T یا احساسی F (در تصمیمگیری)
• قضاوتگرا J یا ادراکگرا P
گزارشات ارائه شده به تفکیک این معیارها، افراد در16 تیپ شخصیتی مختلف، دستهبندی میکند.
معرفی ابزار DISC®
ویلیام مارستون اولین بار تحلیل بر مبنای مدل دیسک را برای سنجش رفتارهای خود و همینطور رفتارهای دیگران در تعامل با آنها تعریف کرد. به تدریج، توسعه و تکمیل این ابزار، باعث شد که برخی از سازمانها هم به استفاده از ابزار DISC برای تحلیل شخصیت افراد و تصمیم گیری در مورد آنها روی آورند. هنگام استفاده از مدل رفتارشناسی دیسک برای کاربردهای سازمانی، شاید دقیقتر باشد اگر به جای اصطلاح مدل شخصیت شناسی دیسک، از عنوان مدل رفتارشناسی دیسک برای پیش بینی رفتار افراد در شرایط مختلف و محیطهای مختلف شغلی، استفاده شود. امروزه ابزار دیسک، در کنار سنجش چهار پارامتر اصلی، با استفاده از ترکیب آنها، الگوهای رفتاری بسیار متنوعی را اندازه گیری میکند که تعداد این الگوها بسته به نوع ابزار، از ۱۵ تا ۱۶۰ مورد متغیر است.
شباهتها و تفاوتهای مدلها
همانطور که در تصویر مشخص است هر کدام از این سه مدل دارای اشتراکات و افتراقهایی با هم هستند. به طور مثال اطلاعاتی که HBDI® ارائه میکند شامل تحلیلهای روانشناختی و رفتاری نمیشود.

با توجه به اینکه که هر کدام از این ارزیابیها، منطق و زبان و تعاریف مخصوص به خود را دارند، مقایسه کردن آنها کار سادهای نیست اگر چه که در مطالعاتی که انجام شده است، همبستگی بین نتایج آنها دیده شده است، اما باید به این دقت کرد که این صرفا یک رابطه همبستگی است و ممکن است در مطالعات آینده نقض شود.
در تصویر ذیل نمونهای از این ارتباط مشاهده شده بین دو مدل MBTI و HBDI® را مشاهده میکنید:
سایر مواردی که در مورد ابزار ترجیحات فکری HBDI® میتوان به آن توجه کرد، به شرح زیر میباشد:
اولین تفاوت این است که این مدل بر مبنای کارکرد مغز است. همه ما مغز داریم ولی از آن به شکل متفاوتی استفاده میکنیم و HBDI®این موضوع را توضیح میدهد. این مدل بر مبنای تجارب مثبت ثبت شده است. (یعنی این مدل شما را به کار کردن در موضوع فعالیت خاصی محدود نمیکند، صرفا توضیح میدهد که برخی از حوزههای کاری وجود دارند که ممکن است کارکردن در آن برای شما راحت نباشد، مثلا برای یک فرد با ترجیح فکری غالب (زرد) D ، کار کردن به عنوان کارشناس مالی کار سختی است.)
دوم ، HBDI® برای محیط کسب و کار (منشا ایجاد آن در GE بوده است.) و برای کمک به استعدادها برای دستیابی به ارزشآفرینی بیشتر طراحی شدهاست. مهمترین هدف این ارزیابی، آگاهی بخشی به فرد برای طراحی و تمرکز روی برنامههای توسعهای است.
سوم، این مدل با تصویری که بر اساس رنگها ارائه میدهد، بسیار برای کاربران ساده و بهیادماندنی است و همین مساله برخی از چالشهای مربوط به آموزش و پیادهسازی همهگیر را کاهش میدهد.
چهارم، اعتبار آزمون نیز یک عامل تمایز مهم HBDI® است. در حالی که بسیاری از تستها اعتبارسنجی نشدهاند، اعتبار این آزمون بارها سنجیده شده است. هم اکنون نیز دسترسی به آزمون اصلی فقط از طریق موسسه اصلی امکان پذیراست و حتی توضیح و استفاده از آن هم باید از طریق فرد آموزش دیده انجام شود.
جمع بندی
جمعبندی اینکه ، HBDI® مبتنی بر مدل ® Whole Brain است ، که به عنوان یک “متا مدل” عمل میکند و میتواند طیف گستردهای از فرآیندهای ذهنی ، از جمله دیدگاه مشتری ، سبک ارتباطات، مدل تحلیل و تصمیمگیری، نحوه تعامل فرد در مقابل تغییرات و فرهنگ سازمانی را توصیف کند. در نتیجه این مدل در کاربردهای مربوط به کسب و کار کاملا پیشنهاد میگردد و مدلهای دیگر میتوانند با توصیف و نگاه از جنبههای دیگری به عنوان مکمل عمل کنند.
با توجه به قابلیتهای منحصر به فردی که این مدل دارد هماکنون به طور گستردهای در بین شرکتهای پیشرو دنیا به طور مثال زیمنس، DEL، نستله، ماکروسافت، IBM و … به صورت خاص در برنامههای توسعه رهبری استفاده میشود. موسسه هرمان نیز با فراهم نمودن منابع آموزشی کامل در حوزه توسعه مدیریت و رهبری که برخی از آنها در ادامه اشاره شده است، این امکان را برای تسهیلگران فراهم نموده است که برنامههای جامعی را منطبق برمدل پیشبرده و از زبان مشترکی که در این حوزه در سازمان ایجاد شده است بهرهبرداری کافی را داشته باشند.
برای آشنایی بیشتر لینک زیر را دنبال کنید
https://www.aparat.com/v/5XZBG
در صورت تمایل به دریافت اطلاعات بیشتر و یا درخواست برگزاری کارگاه HBDI در سازمان خود با ما تماس بگیرید.




منابع: hbdi.com
تجربیات شخصی نویسنده در طراحی و اجرای کارگاههای HBDI
زندگی شجاعانه
ریشه کلمه شجاع Courage، cor است که در لاتین به معنای قلب است.
معنای اولیه، Courage، متفاوت از معنای امروزی آن بوده است. این واژه در ابتدا به معنای به زبان آوردن محتوی ذهن (فکر) از صمیم قلب – باتمام وجود – بوده است. این معنی به مرور زمان تغییر کرده و مترادف با قهرمان بودن شدهاست.
ارتباط شجاعت و آسیبپذیری
قهرمانی مهم است و بیشک ما به قهرمانان نیاز داریم، اما به نظر برنه براون، ما از این نکته غافل ماندهایم که شجاعت یعنی صادقانه و بیپرده صحبت کردن دربارهی آنچه هستیم، آنچه احساس میکنیم و آنچه تجربه میکنیم. قهرمان بودن یعنی خود را در معرض خطر قراردادن، حال آنکه شجاعت معمولی یعنی ضعف و آسیبپذیری خود را رو کردن و این در دنیای امروزی کاری بس خارق العاده است.
تمرین شجاعت، در زندگی روزمره، احساس ارزشمند بودن در ما را پرورش میدهد. واژه کلیدی در اینجا تمرین است.
مای دالی، استاد الهیات مینویسد: (شجاعت یک ملکه، یک عادت، یا فضیلتی است که با انجام اعمال شجاعانه به دست میآید.) مثل آنکه شنا را با شنا کردن یاد میگیریم.
برای شناخت بهتر شجاعت لازم است مفهوم آسیبپذیری را بشناسیم.
آسیب پذیری یا Vulnerability برای بسیاری از ما واژهای با بار معنایی منفی است. این کلمه از واژه لاتین Vulnerare به معنی زخمی شدن مشتق شده است. تعریفی که داده شده مشتمل بر آماده زخمی شدن و یا در معرض حمله یا آسیب قرارداشتن است.
هیچکس دوست ندارد آسیب پذیر باشد. همه تلاش میکنند محکم و شکست ناپذیر باشند. آسیب پذیری خوب یا بد نیست؛ نه احساسی نومیدانه است، نه تجربهای همیشه شاد و مثبت. آسیبپذیری مرکز همه عاطفهها و احساسهاست. احساس کردن یعنی آسیبپذیر بودن. باور به اینکه آسیبپذیری ضعف است یعنی احساس کردن، ضعف است. محروم کردن خود از یک زندگی عاطفی، از ترس اینکه هزینهی به دست آوردن آن خیلی سنگین باشد؛ دور شدن از همان چیزی است که به زندگی ما هدف و معنا میدهد.

پرهیز از آسیبپذیری اغلب ریشه در آن دارد که این احساس با احساسات رنجآوری مثل ترس، شرم، اندوه، غم و ناامیدی همراه است؛ احساساتی که نمیخواهیم دربارهی آنها حرف بزنیم حتی وقتی بر شیوهی زندگی ما، عشق، کار و نحوه رهبری کردنمان عمیقا اثر میگذارند. آسیبپذیری خاستگاه عشق و تجاربی است که ما آرزویشان را داریم. آسیبپذیری زادگاه عشق، احساس تعلق، شادی، شجاعت، همدلی و خلاقیت است و آدمی را به سوی امید، همدلی، پاسخگو بودن و واقعی شدن پیش می راند. اگر هدف روشنتر و زندگی معنوی عمیقتر و با معناتری میخواهیم، فقط باید آسیبپذیر باشیم.
با این نگاه وقتی عاشق میشویم هر روز با عشق کسی از خواب بیدار میشویم که نمیدانیم او هم به ما عشق میورزد یا نه، نمیتوانیم به قابل اعتماد بودنش یقین داشته باشیم، شاید با ما بماند و شاید ما را ترک کند، ممکن است تا اخرین روز زندگی وفادار باشد یا خیانت کند، در عشق اطمینان وجود ندارد، کسی را دوست داشتن ما را از نظر عاطفی عریان و بیپناه میسازد. ترسناک است اما بدون آن چقدر زندگی خالی میشود!
قراردادن نظرات و افکار و هنر خودمان در معرض دید مردم دنیا، بدون اطمینان از اینکه پذیرفته یا رد میشوند، مورد احترام قرار میگیرند با نه، نیز آسیبپذیری است. اجازه دهیم در زندگی غرق شویم؛ حتی وقتی میدانیم گذرا هستند.
آسیبپذیری همچون حقیقت به نظر میرسد و همچون شهامت حس میشود. پذیرش حقیقت و شهامتورزی سهل و آسان نیست اما هرگز ضعف هم تلقی نمیشود.
این منتقد نیست که ارزش و اعتبار دارد؛ کسی که همواره میخواهد نشان دهد فلان آدم توانمند چگونه زمین خورده است یا یک نفر میتوانسته بهتر از آنچه کرده است عمل کند. ارزش و اعتبار متعلق به مردی است با صورتی پوشیده از گرد و غبار، عرق ریز و خون آلود میانهی گود ایستاده، کسی که دلیرانه مبارزه میکند، اشتباه میکند، بارها و بارها شکست میخورد؛ چرا که هیچ تلاشی بیاشتباه و شکست نیست.

آسیب پذیری (Vulnerability) همین است. درک این حقیقت که شکست و پیروزی هر دو ضرورت دارند. آسیب پذیری “درگیرشدن” و “با تمام وجود بودن” است.
خانم برنه بروان میگوید که افراد جهت کاهش آسیب پذیری خود از سه سپر استفاده میکنند:
• نخست خوشی اضطراب آور که در لحظات لذت بخش زندگی همراه ما است.
• دوم کمال گرایی یا اعتقاد به اینکه اگر همه چیز را به طور کامل انجام دهیم، هرگز دچار احساس شرم نخواهیم شد،
• و در آخر کرختی یعنی پذیرفتن هر وسیلهای که درد و ناراحتی را خفه میکند.
سپر اول: خوشی اضطراب آور
وقتی تمایل به آسیب پذیری را از دست میدهیم، خوشی به چیزی تبدیل میشود که با ترسی عمیق به آن نزدیک میشویم. پذیرش بی چون و چرای خوشی، وقتی کودک بودیم در همه ما وجود داشت، به آرامی و بدون آنکه متوجه شویم تغییر مسیر داده است. به نظر میرسد ما حتی نمیدانیم این اتفاق افتاده است و نمیدانیم چرا. فقط میدانیم که به خوشی بیشتری نیازمندیم. میدانیم که تشنهی خوشی هستیم. ترس عمیقی که از آن حرف می زنیم لمس خوشی را برای ما سخت میکند. در اوج خوشی منتظر یک اتفاق غیر منتظره هستیم و فکر می کنیم اگر برای آن آماده باشیم تحمل آن آسانتر خواهد بود این طور می شود که لذت خوشی را از دست میدهیم. همیشه منتظر “افتادن لنگه کفش بعدی” هستیم. این گفته مربوط به اوایل دهه 1900 میلادی است. زمانی که مردم و مهاجران به شهرها سرازیر شده بودند و در آپارتمان های اجارهای شلوغی زندگی میکردند که میتوانستند بشنوند که همسایه بالایی دارد کفش پایش را در میآورد. وقتی صدای افتادن اولین لنگه کفش را میشنیدند، منتظر بودند که لنگه کفش دوم هم بیفتد.
وقتی از افراد پرسیده شد که چه تجربههایی بیشتر آنها را آسیب پذیر کرده است انتظار نمیرفت در خصوص لحظههای پر از خوشی حرف بزنند:
• وقتی بالای سر بچههایم ایستادهام و آنها خواب هستند.
• وقتی به یاد میآورم که همسرم را چقدر دوست دارم.
• میدانم که چقدر خوب است که فلان چیز رادارم.
• با پدر و مادرم وقت میگذرانم.
• شغلم را دوست دارم.
• بیماریم بهبود یافته است و …
همه ما تجربه طراحی مصیبت را داشته ایم وقتی که در اوج خوشی، بدترین اتفاق ممکن را تصور کردهایم. این ماجراها نشان میدهد انگاره خوشی اضطراب اور شیوهای برای به حداقل رساندن آسیب پذیری ست، پیوستاری که از تمرین تراژدی آغاز میشود و به ناامیدی همیشگی ختم میشود. دو سر این پیوستار، داستان واحدی را روایت میکند:”آرام و قرار گرفتن در لحظات خوش زندگی مستلزم آسیب پذیری ست.”
راهبرد شجاعانه
1. خوشی در لحظههای معمولی به سراغ ما میآید. وقتی به شدت در جستجوی چیزهای فوق العاده هستیم، این خطر تهدیدمان میکند که خوشی را از دست بدهیم. بسیاری از افراد وقتی در خصوص زیانهای خود حرف میزنند از لحظات معمولی میگویند: ” کاش می توانستم بیایم طبقه پایین و شوهرم را ببینم” ، ” مادرم احمقانه ترین پیام ها را برایم میفرستاد. او هیچ وقت نفهمید چطور با گوشیاش کار کند حاضرم هر چه دارم بدهم و یکی دیگر از این پیامها را دریافت کنم.”
2. به خاطر چیزهایی که داری سپاسگزار باش. وقتی با افرادی صحبت میکنیم که فاجعهای را از سرگذراندهاند میگویند: از فرزندت لذت ببر چون من از دستش دادهام. داشتههایت را دست کم نگیر، قدرشان را بدان. بخاطر چیزهایی که نداری اظهار شرمندگی نکن. سپاسگزار باش و دیگران را در سپاسگزاریت شریک کن. وقتی قدر چیزی را که داری بدانی ، در واقع به آنچه من از دست دادهام احترام گذاشتهای.
3. خوشی را از بین نبر. ما نمیتوانیم همواره برای فاجعه و از دست دادن داشتههایمان آماده باشیم. وقتی هر فرصتی را که برای احساس خوشی داریم به فرصتی برای یاس و نا امیدی تبدیل میکنیم، در واقع، تاب آوری خود را از بین میبریم. خو کردن به خوشی کار راحتی نیست. ترسناک و آسیبپذیرانه است، اما هر زمان که به خود اجازه میدهیم به سمت خوشی برویم و تسلیم لحظات خوشی شویم، در خود تاب آوری و امید ایجاد میکنیم. پس خوشی جزیی از کسی میشود که هستیم و وقتی اتفاقات بد میافتد (که بی تردید پیش میآید) قویتریم.

سپر دوم: کمال گرایی(Perfectionism)
اجازه نده کامل بودن دشمن خوب بودن باشد (برگرفته از ولتر). بیست دقیقه قدم زدن در صورتی که انجام شود بهتر از چهار مایل دویدن است که هرگز انجام نمیشود. کتاب نه چندان عالی که چاپ شود، بهتر از کتاب عالی است که در رایانه میماند. مهمانی شامی که در آن از بیرون غذا میگیریم، بهتر از ضیافت شامی است که هرگز برگزار نمیشود.
کمال گرایی تلاش برای متعالی شدن و موفقیت و رشد از راه درست نیست. کمال گرایی حرکتی دفاعی است. فکر میکنیم اگر کارها را خوب انجام دهیم و از نظر دیگران بی نقص باشیم، میتوانیم از درد سرزنش شدن، داوری شدن و شرم بگریزیم یا از شدت آن بکاهیم. کمال گرایی سپر 20 تنی است که با خود حمل میکنیم به امید اینکه از ما محافظت کند. حال آنکه چیزی است که نمیگذارد دیده شویم.
کمال گرایی self-improvement نیست. بلکه در ذات خود، تلاش برای کسب تایید دیگران است. بیشتر کمال گرایان برای موفقیتهای خود تایید و تحسین شده اند و این امر به شخصیت آنان شکل داده است. آنها در جایی از زندگی به این باور بسیار خطرناک و ویرانگر رسیدهاند که “من چیزی جز کاری که انجام میدهم نیستم و خوب بودن من با خوب انجام دادن کارم ارتباط مستقیم دارد.” کمالگرایی کلید موفقیت بلکه از رسیدن به آن هم جلوگیری میکند. کمالگرایی با افسردگی، اضطراب، اعتیاد وفلج شدن زندگی یا از دست دادن فرصتها ارتباط دارد.
راهبرد شجاعانه
برای رهاشدن از بند کمال گرایی فقط باید از تصور” مردم چه فکری خواهند کرد” فاصله بگیریم و به “من کافی هستم نزدیک شویم.” باید راجع به اینکه چه کسی هستیم، چه مشکلاتی داریم، چه باورهایی داریم و سرشت ناکامل زندگی هایمان چگونه است، حقیقت را بگوییم، به خود فرصت بدهیم و قدردان زیبایی ترک- هایمان باشیم. باید با خود و دیگران مهربانتر باشیم و چنان با خود حرف بزنیم که با یکی از عزیزانمان.
سپر سوم: کرختی
همه ما در فرهنگ خودمان فکر میکنیم اگر به اندازه کافی مشغول باشیم، حقیقت زندگی گرفتارمان نمیکند.
ما خود را نسبت به احساس کردن کرخت میکنیم و کرختی آسیب پذیری به طور ویژهای ناتوان کننده است. چون نه فقط درد ناشی از تجربههای سخت ما را تسکین نمیدهد بلکه تجربه های ما از عشق، خوشی، وابستگی، خلاقیت و همدلی را تیره و تار میکند. ما نمی توانیم عواطف خود را به طور گزینشی کرخت کنیم. بیحسی نسبت به تاریکی، بیحسی نسبت به نور است.
شصت ساعت کارکردنمان در طول هفته، مشغول شدن با بازیهای کامپیوتری، مصرف شکر،قرص آرمش بخش و الکل یا چهارفنجان اسپرسو برای خلاصی از گیجی و منگی، از خودم و شما حرف میزنم و کارهایی که هر روز انجام میدهیم. ما خود را نسبت به دردی کرخت میکنیم که از احساس ناکافی و کمتر از دیگران بودن ناشی میشود اما این تنها بخشی از پازل است. شرم، اضطراب و ارتباط گسیختگی را هم باید به مجموعه عوامل محرک کرختی اضافه کرد.

احساس شرم در آن عده از ما ایجاد میشود که اضطرابی را تجربه میکنیم که نه تنها ناشی از ترس و ناتوانی از اداره زندگیهای سخت و پر از نیاز فزاینده است، بلکه از این باور بر خیزد که اگر باهوشتر، قوی تر یا بهتر بودیم میتوانستیم به همه چیز سر و سامان دهیم. اضطرابی که رفته رفته شدت مییابد و تحمل ناپذیر میشود.
ارتباط گسیختگی هم داستان مشابهی دارد، با تعداد زیادی دوست اینترنتی، همکاران و دوستان زیاد احساس تنهایی و دیده نشدن میکنیم. زیرا ما برای ارتباط ساخته شدهایم و ارتباط گسیختگی همیشه درد ایجاد میکند. دردی که میخواهیم کرخت شویم تا احساسش نکنیم.
ایستگاه بعدی انزواست. وحشتناکترین احساس، انزوای نداشتن امکان برقراری ارتباط انسانی و ناتوانی در تغییر این وضعیت است که میتواند به احساس ناامیدی و افسردگی بیانجامد. مردم تقریبا به هر کاری دست میزنند تا از اتحاد نفرین شدهی احساس انزوا و ناتوانی فرار کنند.
راهبرد شجاعانه
مرزگذاری، یافتن آرامش حقیقی و پرورش روان، راز و رمز پیروزی بر کرختی است که از روش های زیر به دست میآید:
• آموختن روش واقعی احساس کردن احساسات
• هوشیاری نسبت به رفتارهای کرخت کننده
• یادگیری نحوه رویارویی با رنج حاصل از احساسات تلخ
کاهش اضطراب در گرو آگاهی نسبت به مقدار کاری است که میتوان انجام داد و اینکه چه مقدار کاری بیش از اندازه است، و یادگرفتن اینکه چطور بگویم بس است. همتراز کردن زندگی و ارزشها و گذاشتن مرزها مشکل اضطراب را به طور ریشهای حل میکند.
داشتن یک زندگی دارای ارتباط در نهایت یعنی مرزبندی کردن، صرف وقت و انرژی کمتر برای زور زدن و به خود فشار آوردن و پیروزی برای کسانی که تلاشهای کمال گرایانه ما برایشان اهمیتی هم ندارد و تقویت ارتباط با خانواده و دوستان نزدیک.
برگرفته از کتاب زندگی شجاعانه/ برنه براون
نویسنده: سیما لبیبی
مدیریت چابک چیست؟ مدیریت چابک بهتر است یا مدیریت سنتی؟
مدیریت سنتی در حال انقراض است. مدیران امروزی فرسوده شدهاند و کارکنان تازه کار نیز جایگاههای شغلی تخصصی را به مدیر شدن ترجیح میدهند.
این موارد نتیجه تحقیقاتی است که توسط BCG و Ipsos با نظرسنجی از 5000 کارمند که 30% آنها مدیر هستند در 5 کشور مختلف به دست آمدهاست.
• هماکنون 81 درصد از مدیران فکر میکنند شغل آنها از چندسال گذشته سختتر شدهاست.
• 63 درصد نمیخواهند در شغل مدیریتی خود باقی بمانند.
• 37 درصد باور دارند که لایههای مدیریتی در 5 سال آینده از بین خواهد رفت.
• و فقط 9 درصد از کسانی که مدیر نیستند علاقه دارند که مدیرشوند.
احتمالا برخی از شما وقتی این گزارش را ببنید میگویید که این موضوع حتی اگر درست هم باشد با شرایط کشور ما خیلی متفاوت است، در ایران همه میخواهند مدیر شوند، در بعضی از سازمانها برای ارتقا عمودی حتی یک رتبه چقدر تلاش میشود، تلاشهایی که خیلی وقتها ممکن است حتی همراه با انجام کارهای غیر اخلاقی باشد و شاید در بهترین حالت چقدر سازمانها برای انتخاب افراد شایسته برای سمتهای مدیریتی هزینه میکنند. پس این موضوع مهم و با ارزش است. اما پیشنهاد میکنم مقاله را تا آخر بخوانید و به این نکته توجه کنید که ما در خصوص چه جور سازمانهایی صحبت میکنیم. سازمانهایی یا مدیریت چابک!
سازمانهایی که فکر میکنیم در آینده رقابتی سهم زیادی از سازمانهای امروزی را به خود اختصاص خواهند داد. و اگر خواستید این تحلیل را با شرایط کنونی در سازمانهای ایرانی مقایسه کنید حداقل سراغ سازمانهایی بروید که در پیادهسازی متد چابک پیشرو هستند و الزاماتی از قبیل ساختار فلت و تیمی، تیمهای چند وظیفهای و … را پیادهسازی کردهاند. در این مقاله مدیریت و سازمان های چابک را بیشتر میشناسیم.

مدیریت چابک چیست؟
مدیریت چابک، فلسفهای نوین در دنیای پروژهها، به ویژه در حوزه نرمافزار، است که با رویکردی تکراری و پویا، پروژههای بزرگ را به وظایف کوچکتر و قابلکنترل تقسیم میکند. این وظایف در قالب چرخههای کوتاه و تکراری در طول پروژه انجام میشوند و به تیمها امکان میدهند تا با انعطافپذیری بالا، خود را با نیازهای متغیر وفق داده و همکاری مؤثرتری داشته باشند. نتیجه رویکرد چابک، تولید سریعتر محصولات یا خدمات باکیفیتتر است.
بحران مدیریت میانی در دهه گذشته رخ داده است و چیزی که الان متفاوت است به رسمیت شناختن این موضوع است که مدلهای موجود از بین میروند و جایگزینی قابل توجهی روی خواهد داد. رویکردهای کاری چابک که در استارتاپهای فناوری محور پدیدار شدهاند امروز راه خود را به بسیاری از سازمانهای بزرگ نیز باز کردهاند و به عنوان یک الگوی سازمانی در حال نشاندادن پتانسیلهای جدیدی هستند.
بسیاری از سازمانها در حال تجربهکردن رویکرد چابک هستند اما تعداد کمی استقرار کامل و پیادهسازی آن در مقیاس بزرگ را تجربه کردهاند. بسیاری از آنها هنوز در ابتدای راه چندساله برای طراحی مجدد نقشهای مدیریتی، مسیر شغلی و رهبری و توسعه هستند؛ اما بازخوردهای اولیه در خصوص مرگ تیلوریسم و مدیریت سنتی دلگرم کننده است.
اصول اساسی مدیریت چابک در سازمان
دوازده اصل مدیریت چابک عبارتند از:
- رضایت مشتری بالاترین اولویت است.
- از تغییرات استقبال کنید، حتی اگر در مراحل پایانی توسعه باشند.
- محصولات را به طور مکرر و در بازههای زمانی کوتاه ارائه دهید.
- همکاری روزانه بین ذینفعان و توسعهدهندگان ضروری است.
- پروژهها را با افراد باانگیزه بسازید.
- محیطی را ایجاد کنید که افراد در آن احساس آزادی و امنیت کنند تا ایدههای خود را بیان کنند.
- بر گفتگوی رو در رو تأکید کنید.
- نرخ پویایی پایدار را حفظ کنید.
- توجه به برتری فنی و طراحی خوب.
- سادگی در هر کاری که انجام میدهید.
- تیمها در بازههای زمانی کوتاهی خود را سازماندهی میکنند و به طور مداوم با یکدیگر سازگار میشوند.
- به طور مداوم در جهت بهبود فرآیندها و ابزارهای خود تلاش کنید.
برای رونق امروز، شرکتها باید به تنوع و تجربه دسترسی پیدا کنند و برای مهار این هوش جمعی باید تیمهای چند وظیفهای تشکیل دهند. تیمهایی که برای بکارگیری رویکردهای مختلف آزاد هستند. نیاز است آنها صدها تیماستارتاپی تشکیل دهند. در عین حال شرکتها باید استقلال تیم را به شکلی مدیریت کنند که هدفمند باشند. در سازمانهای چابک رهبران اینکار را با ایجاد چشمانداز روشن و مشخصکردن اهداف و چهارچوبها برای تیم انجام میدهند. پس عقب میروند و اجازه میدهند تیم کار خود را بکند. به عنوان مثال جلسات اختصاصی با رهبران نقش مهمی در فراهمکردن چهارچوب مناسب برای همراهی تیم و رفع موانع بروکراتیک دارند. آنها باید مشارکت کننده و یک الگوی خوب باشند.
در اغلب موارد کوچینگ رهبران ضروری است.

چابک یک چهارچوب است که اجازه میدهد تیمها در محیطی مستقل و همسو شکوفا شوند. به شکل ایدهال هر تیمی مهارتهای لازم برای حل مشکلات خودش و ارائه سرویس خروجی را دارد. تیمها معمولا چند وظیفهای هستند آنها تجربی اما مصمم به گرفتن نتیجه هستند. سازمانها این اصول را به روشهای مختلفی به محل کار خود میآورند.
در مدیریت چابک نقش حمایتی مدیران بسیار بیشتر از نقش دستوری یا هماهنگی است. چیزی که برای مدیران فعلی ناخوشایند است. به طور مثال در نظرسنجی مدیران تصمیماتی را که با آنها موافق نبودهاند به عنوان بالاترین نارضایتی خود اعلام کردهاند. اما رهبران تیمهای اجایل به طور معمول شکایتی از این جنس را ندارند.
به عنوان بخشی از چهارچوب کار تیمی، رهبران بحثهای مهمی با سایر رهبران و تیمها در مورد اجرای استراتژی و اولویتبندیها دارند. فعالیتهای آنها بجای ایجاد دستورالعمل، همسویی ایجاد میکند. در همین حال مدل چابک فعالیتهایی را که کارکنان میگویند به دنبال آنها هستند از قبیل کمک به تیم برای ایجاد فرایند و توسعه مهارتها را تقویت میکند. در نتیجه اجایل پتانسیلی را فراهم میکند که افراد غیر مدیر نمیخواهند مدیر شوند!
تحقیقات ما نشان میدهد که نقش جدید رهبری در سازمانهای اجایل فقط برای افراد جوان و کارکنان جدید خواستنی هستند زیرا این موقعیت بجای گزارشدهی و بازیهای سیاسی، روی خود کار، تخصص و کوچینگ تمرکز دارد.
در تصویر کامل، سازماهای چابک جایگزینهای جذابی را در مسیر رشد مدیریت پیشنهاد میدهند، آنها اجازه میدهند حرکت در راستای مسیر شغلی را به صورت آرام صورت گیرد و تشویق میکنند. به موقعیتهای غیر مدیریتی از قبیل کارشناسی ارزش داده میشود و این موقعیتها پتانسیل مشابهی با مشاغل مدیریتی از نظر دیده شدن و پاداش گرفتن دارند.
بیشتر بخوانید : منابع انسانی چابک: تمام آنچه برای شروع، نیاز به دانستن دارید
مدیریت چابک یا مدیریت سنتی؟ کدام بهتر است؟
مدیریت چابک یک نوشدارو نیست. یک ساختار اجایل را میتوان نسبتا سریع ایجاد کرد اما در سازمانهای بزرگ معمولا سالها طول میکشد تا به شکل موفقی مستقر شود. اجرای فراتر از چند ترفند در مورد توسعه و رهبری به مدل اجرایی سازمانی جدیدی نیاز دارد و کار سختی لازم است برای اینکه مدیران و کارکنان که به سبک خاصی عادت کردهاند را وارد این راه کرد.
وقتی سازمانها به سمت چابک بودن حرکت میکنند تیمها سریعتر به مدل جدید کار متمایل میشوند، به نسبت مدیریت سنتی که نگران از دست دادن قدرت خود هستند. با یک مدیریت تغییر قوی، آموزش و مربیگری، این احساس ممکن است زودگذر باشد. آن ها هماکنون به دلیل سهولت در مشاغل فعلی خود گرفتار هستند. اگر به آنها فرصت داده شود و آموزش و کوچینگ دریافت کنند به رهبر اجایل تبدیل میشوند. در یک شرکت که در حال این تغییر بود مدیران در کارگاههای نیمروزه و جلسات فردی کوچینگ شرکت کردند و روی همسویی تیم و شناخت گپها همراه با گرفتن بازخورد در تمرینها تمرکز کردند. این کارگاهها آنها را متقاعد کرد که نیاز به تغییر وجود دارد.
کوچینگ به آنها ابزار و اعتماد به نفس برای پذیرش ریسکها و تجربه کردن رفتار جدید را داد. برای اطمینان همه تیمها متعهد شدند که در مراسم اجایل همراه با تیم خود شرکت کنند. دادن این تعهد در جمع احتمال پیگیریهای بعدی را افزایش میدهد و تمرکز روی تکرار این مراسم باعث میشود عادتهای روزانه تغییر کرده و شکل جدید رفتار شروع شود.
برنامههای رهبری و توسعه فقط تا این حد میتوانند پیش روند. علاوه بر این فرایندهای منابع انسانی (HR) باید مشوق هایی را فراهم کند که مدیریت عملکرد افراد همسو با ارزشهای اجایل انجام شود. مشوقهای درونی را تقویت کند و مدیریت استعداد مسیر شغلی و جامعهپذیری بازنگری شوند.
برای مثال در یک نمونه در روز اول کاری کارکنان تشویق میشوند تا شعار سازمان شامل کنجکاوی، یادگیرندگی و مسئولیتپذیر بودن را یادبگیرند.
در سازمانهای بزرگی که از رویکرد مدیریت سنتی رویکرد مدیرت چابک مهاجرت کردهاند، خروجی واقعی و پایدار پدید آمده است. کارکردن در تیمهای چند وظیفهای اغلب نقش مدیر تیم را تحت الشعاع قرار می دهد. الان زمان آن است که تشخیص دهیم چابک بودن تا حدودی کار میکند زیرا پتانسیل نهفته در مدیران برای تقویت همکاری را بیدار میکند.
منابع:
(The End of Management as We Know It (BCG
(Beauchene and Molly Cunningham (MAY 20, 2020 By Vinciane
فایل پی دی اف این مقاله را می توانید از لینک زیر دانلود کنید.
The End of Management as We Know
ترجمه: سیما لبیبی
سبکهای مدیریت از کجا میآیند و به کجا میروند؟
سبک مدیریتی یک مدیر به معنای نوع نگاه و رویکرد او به کار و بدون توجه به اقتضائات محیطی، شغلی، سازمانی و … است. به عبارت دیگر بیشتر در مورد این است که او چگونه شغل را خلق میکند و چگونه آن را انجام میدهد. در واقع، اگر دو نفر در یک شغل مشابه و شرایط یکسان قرار گیرند، تفاوت رفتار آنها به سبک شخصی متفاوت آنها نسبت داده میشود. به طور مثال رئیس جمهور ترومن به عنوان کسی که “عاشق تصمیم گیری بود” و آیزنهاور به عنوان “کسی که از تصمیم گیری طفره می رفت” توصیف شده اند.
آیا سبک، نتیجه طبیعت و ویژگیهای ذاتی و طبیعی افراد است یا نتیجه تجربه و تربیت آنها؟ پاسخ این سوال به طور قطع، هر دو مورد است. اصلاً آیا میتوان میان این دو تمایزی قائل شد؟ برای مثال، در مورد مدیری که به کنترل کردن دیگران علاقه دارد، آیا این علاقه او را باید به تشنه قدرت بودن او به عنوان یک ویژگی ذاتی نسبت داد یا اینکه این علاقه او را باید ناشی از محتاط بودن او در نتیجه برخی تجربیات کودکی دانست؟
به علاوه، طبیعت و تربیت میتوانند هر یک موجب تقویت دیگری شود؛ همه ما در جستجوی موقعیتهایی میرویم که با استعدادهای طبیعی بالقوهمان هماهنگ باشد و نتیجه این موضوع تقویت بیشتر استعدادهای طبیعیمان خواهد بود.
در ادبیات مدیریتی، به وفور در مورد ابعاد مختلف و متعدد سبک مدیریتی بحث شده است.
رویکرد رابطهگرا در مقابل رویکرد وظیفه گرا، رویکرد باز (شنونده) در مقابل رویکرد بسته (گوینده)، رویکرد تفویض گرا در مقابل رویکرد عدم تفویضگرا، رویکرد صبور در مقابل رویکرد ناشکیبا رویکرد سیستماتیک و منظم در مقابل رویکرد غیر سیستماتیک و منظم، رویکرد تیم محور و همکارانه در مقابل رویکرد فردگرا و غیر همکارانه رویکرد حفظ وضعیت موجود رویکرد بلند مدت در مقابل رویکرد کوتاه مدت و رویکرد کمیت گرا در مقابل رویکرد کیفیت گرا
(از بالا)، (از مرکز) یا (از درون و بیرون)؟
بعد دیگری را می توان به ادبیات مدیریت اضافه کرد و آن اینکه مدیر خود را در ارتباط با دیگران از چه جایگاهی میبیند؟ برخی از مدیران چه به خاطر جایگاه سلسله مراتبی شان و چه در تصورشان، خود را در جایگاهی بالاتر از کسانی که به آنها گزارش میدهند میبینند اگر چه برخی دیگر از مدیران نیز خود را در جایگاهی مرکزی نسبت به دیگران میبینند، به گونهای که فعالیتها چه بیرون از واحد و چه درون واحد حول آنها شکل میگیرد. یک مدیر برای مدیریت یک شبکه، میبایست خود را در جایگاهی در سرتاسر شبکه ببیند؛ او میبایست بیش از انکه بخواهد دیگران را به سمت خود کشاند، به همان جایی رود که افراد در آنجا هستند. این موضوع، نقشهای خاصی را برای مدیر از اهمیت بیشتری برخوردارمیسازد: اهمیت بیشتر نقش تعامل کردن یا سر و کله زدن در مقابل نقش عمل و انجام و اهمیت بیشتر نقش متقاعد کردن در مقابل نقش کنترل کردن و این همان چیزی است که دقیقاً در فعالیتهای پروژهای یک سازمان آدهوکراسی به خوبی قابل مشاهده است.
این مقاله را هم مطالعه کنید: انواع سبکهای رهبری به همراه دانلود پرسشنامه تعیین سبک رهبری
سبک به عنوان مثلث هنر، صناعت، علم؟
با این مثلث میتوان به خوبی به تمایز سبکهای مدیریتی مختلف پرداخت. سبکی که به گوشه علم نزدیک تر است را میتوان سبک متفکرانه از پیش فکر شده و تحلیلی نامید . در مقابل، سبکی که به گوشه هنر نزدیک تر است را میتوان سبک شهودانه علاقهمند به ایدهها و چشم اندازها و ماهیتا شهودیترنامید. نهایتاً، سبکی که به گوشه صناعت نزدیک تر است را میتوان سبک یادگیرانه : دست به آچار، و برخاسته از تجربه نامیدالبته به کارگیری هر یک از این سبکها به تنهایی یعنی علم بیش از حد یا هنر بیش از حد، یا مهارت بیش از حد میتواند منجر به یک مدیریت نامتعادل شود؛
بنابراین جایی که مدیر میبایست خود را درون آن قرار دهد، دقیقاً وسط مثلث است؛ به عبارت دیگر، یک مدیریت اثربخش، نیازمند ترکیبی از هنر، صناعت و علم است به عبارت دیگر مدیریت، اگر چه یک علم نیست اما نیازمند حدی از نظم علم است، ریشه در عمل گرایی صناعت دارد، و با چاشنی هنر همراه است.
اما چرا سبک مدیریتی اشخاص، تأثیرگذاری اندکی بر نقشی که مدیران ایفا میکنند دارد؟ در پاسخ باید گفت که علت این موضوع یک چیز است: محیط پیرامونی هر مدیر، در واقع شغل مدیریت شغلی نیست که مدیران به دلخواه خود آن را شکل دهند، بلکه آنچه یک مدیر انجام میدهد تحت تأثیر چیزی است که او در محیط پیرامونی خود با آن روبه رو میشود. به عبارت دیگر، این مدیر است که میبایست خود را با شغل خود وفق دهد و نه عکس آن.
سبک شخصی، از اهمیت زیادی بر خوردار است و تردیدی در آن نیست، اما تاثیر گذاری آن بر شغل مدیریت بیش از آنگه بر روی ماهیت نقشهای ایفا شده توسط مدیران باشد، بیشتر بر چگونگی ایفای آن نقشها توسط مدیران بوده است. با این وصف ادبیات آکادمیک مدیریت و همچنین ادبیاتی که به جنبههای کاربردی مدیریت پرداخته است هر دو مورد اهمیت سبک شخصی بیش از حد اغراق و تأکید کردهاند.
این مقاله را مطالعه کنید: راهنمای کامل تفویض اختیار + فیلم+ دانلود چک لیست (PDF)
آیا مدیر نظیر یک آفتاب پرست، دائما رنگ عوض میکند؟
دانیل گولمن سعی نمود تا رمز و راز یک رهبری نتیجه بخش را با توصیف آن به شش سبک پایه ای به نمایش درآورد.
سبک جبارانه “فقط آنچه را من میگویم انجام بده “سبک مطمئنانه “همراه با من به سوی یک چشم انداز بیا” سبک تیم سازانه “اولویت بادیگران است”، سبک دموکراتیک “تو چه فکر میکنی؟”، سبک تربیتی “این راه را امتحان کن ” و همراهانه م”انند من کارها را انجام بده” .گولمن معنقد بود که این شش سبک را میتوان همانند مجموعه ای از چوبهای گلف در کیف یک بازیکن حرفهای گلف در نظر گرفت که بر اساس نوع ضربه ای مورد نیاز انتخاب میشوند: بازیکن حرفهای گلف ابتدا موقعیت پیش رو را درک میکند، سپس به سرعت چوب مناسب آن موقعیت را بیرون میکشد،
اما در پاسخ به گولمن باید گفت که این فرض که ما میتوانیم رفتار خود را به همان راحتی تعویض چوب گلف تغییر دهیم، اگر چه فرضی است قدیمی اما نیاز به بازنگری دقیقتری دارد. زیرا آفتاب پرست با وجود تغییر رنگ زیستگاه خود را تغییر نمیدهند.
یک مدیر اثر بخش آن کسی نیست که مدام سبک شخصی خود را برای تطابق با محیط تغییر میدهد و یا کسی که محیط بیرونی خود را برای تطبیق با سبک شخصیاش تغییر میدهد بلکه کسی است که سبک شخصی و محیط پیرامونی او با یکدیگر تطابق دارند.
سبک شخصی مدیران را نمیتوان فارغ از محیط پیرامونی و شرایط پیرامونی شغل مدیر در نظر گرفت، ولی متاسفانه این دقیقاً همان چیزی است که بخش اعظم ادبیات موجود در موضوع سبک مدیریت، توجه چندانی به آن نمی¬کنند. و به همین دلیل است که، اکثر این ادبیات عقیم و بی حاصل ماندهاند.
پس اگر شما نیز یک مدیر هستید، مراقب باشید تا سبک مدیریتی شخصی خود را، از طریق توجه ویژه به محیط و شرایط پیرامونیای که در حال مدیریت درون آن هستید درک کنید. و مجدداً بسیار مراقب باشید که با توجه به سبک مدیریتی خود قرار است چه شغلی را انتخاب کنید و یا اینکه این سبک با محیط خاص آن تناسب دارد یا خیر.
برگرفته از کتاب مدیریت از خیال تا واقعیت، مینتزبرگ
هنری مینتزبرگ، یکی از چند متفکر برجسته دنیا در حوزه مدیریت است. مجله فوربز، او را اینگونه توصیف کرده است: دو نفر و فقط دو نفر هستند که تفکرات آنها میبایست به هر دانشجوی MBA اموخته شود، مایکل پورتر و هنری مینتزبرگ، از طرف دیگر، تمام کتابهای معتبر حوزه ساختار سازمانی را که بنگرید، بی تردید سنگ بنای خود را بر پیکره بندیهای ساختاری مینتزبرگ بنا نهادهاند.
نویسنده: سیما لبیبی
جذب و استخدام با رویکرد چابک (Agile HR: Recruiting)
در مقاله قبل مفهوم Agile HR را با هم مرور کردیم. هرچه سازمانها بیشتر به سمت چابک بودن پیش میروند نیاز به بازطراحی نحوه کار با کارکنان بیشتر میشود. در این سری مطالب قصد داریم فرایندهای مختلف HR را با تغییراتی که باید روی آنها برای چابک شدن انجام شود بررسی کنیم و در این بخش تمرکز ما روی فرایند جذب و استخدام است.
استخدام با رویکرد چابک
در این رویکرد، دانش و مهارت دیگر فاکتورهای اصلی که ما به دنبال آنها بودیم، نیستند. یک سازمان چابک بر اساس همکاری، تشویق و نوآوری و نیاز به انعطافپذیری ساخته میشود. تجربهها در محدوده خاصی کاربرد دارند. چیزی که مهم است داشتن ذهن باز و پذیرا، توانمند برای یادگیری مسائل جدید و همکاری با سایرین برای روبروشدن با پیچیدگی و عدم قطعیت است و بعد از آن عمیق بودن در موضوعات محدودی.
اگر به این موضوع باور ندارید به شغل خود نگاه کنید. چند نفر وجود دارند که همیشه در یک تخصص مشخص کار کردهاند؟ بسیاری از افراد حداقل یکبار شغل خود را عوض کردهاند. و این روندی ست که هر روز سریعتر میشود. با این وجود آیا هنوز هم فکر میکنید استخدام یک متخصص برای یک موضوع خاص مهمترین فاکتور است؟ در بسیاری از موارد این افراد مقاومت در سازمان ایجاد میکنند و به عنوان مانعی در برابر تغییر عمل میکنند.

سازمان اجایل، به افرادی آماده یادگیری، بازبینی و تطبیق inspect & adapt نیاز دارد. افرادی که نمیترسند مسئولیت را به عهده بگیرند و موضوعات جدید را تجربه کنند. افرادی که به یک روش ثابت نچسبیدهاند و دائم نمیگویند “ما همیشه از این طریق کار را انجام میدهیم.” افرادی که آماده هستند شغل خود را متناسب با نیازهای کسب و کار تغییر دهند.
تفاوتهای استخدام در رویکرد سنتی و رویکرد چابک
اگر برای استخدام در رویکرد سنتی نیاز به یک تجزیه و تحلیل شغل داریم، در سازمان چابک میدانیم که نوشتن آن و لیست کردن مهارت و تجربههای لازم کار بسیار سختی است، چون خیلی سریع تغییر میکند. اما در عوض یک اعلان شغلی میتواند شبیه به متن زیر باشد:

کاملا متفاوت، درست است؟ وقتی این درخواست را نوشتیم هیچ شرکت کاریابی آمادگی نداشت به درخواست ما پاسخ دهد. چند سال تجربه جاوا لازم است؟ شرح موقعیتی که برای آن استخدام میکنید چیست؟ مهم نیست که آیا به دنبال برنامه نویس هستید یا مدیرعامل، کاملاً عدم تطابق.
سرانجام فهمیدیم که استخدام فارغالتحصیلان جدید برای ما سادهترین راه است. آنها انعطافپذیر بودند، ایدههایی داشتند و برای یادگیری آماده بودند. تمام کاری که میبایست انجام میدادیم این بود که یک محیط یادگیری تیمی/ زوجی ایجاد کنیم به شکلی که افراد بتوانند به سرعت کارها را در دست بگیرند. ما میدانیم که یادگیری آسانتر از ترک عادتهای قدیمی است، بنابراین خیلی اوقات، سرعت آماده سازی فارغ التحصیلان تازه کار آسانتر از جذب کارکنانی است که با عادت انجام کارهای فردی بیشتر به تیم آسیب میزنند. و این یک پیام سخت برای همه افرادی دارد که معتقدند سالهای تجربه مزیت حساب می شود و حقوق بالاتری را در پیخواهد داشت. شاید اگر شما برای یک شرکت سنتی یا دولت کار میکنید، این مزیت وجود داشته باشد.
اما در فضای چابک، لزوماً به این دلیل، استخدام کنندگان ممکن است اصلاً به سالهای تجربه شما در شرکتهای سنتی اهمیتی ندهند.
متاسفانه تجربه استخدام مدیران هم همین وضعیت را دارد به طور مثال حتی زمانی که از شرکتهای کاریابی و رکروترهای صاحبنام هم استفاده میکنید، چون معمولا به روشهایی برای ارزیابی متوسل هستند که تجربه و مهارت را اندازهگیری میکند نمیتوانید مطمئن باشید فردی که معرفی میکنند آمادگی کار در یک محیط چابک را داشته باشد. بسیاری از مدیران سابقه مدیریت غیرمشارکتی و بر اساس سلسله مراتب سنتی را دارند و برای این فضا مناسب نیستند. حتی برای مدیران هم در بسیاری از موارد بهتر است به پرورش افراد از داخل سازمان فکر کنیم.
بنابراین اگر نمیتوانیم تجربه و مهارتها را اندازه بگیریم و روی سابقه کاری حساب کنیم، چگونه میتوانیم متوجه شویم که فردی مناسب است یا نه؟
ارزیابی تجربه و مهارتها در رویکرد چابک
ما قرار دوستانه را پیشنهاد میدهیم.
قبل از بازکردن این موضوع لازم است یکبار دیگر یک نکته کلیدی در Agile HR را که در مقاله قبلی هم به آن اشاره شده بود مرور کنیم.
سازمانهایی با منابع انسانی چابک، مدیران خود را مجهز کردهاند تا بتوانند کار خود را در زمینه مدیریت استعداد خودشان انجام دهند، به این معنی که در کلیه فرایندهای HR مشارکت میکنند و این فرایندها مختص به کارکنان این واحد نمیباشد. اینکار به متخصصان HR امکان میدهد که فرصت بیشتری را برای طراحی و اجرای برنامههای استراتژیک HR داشته باشند. ” پس در فرایند جذب هم باید این نکته را جدی گرفت که افراد دیگری از سازمان مشارکت خواهند کرد.
منظور از قرار دوستانه ملاقات کاندیدا با اعضای تیم است. در مورد یک روز معمول صحبت کنیم و مشاهده کنیم که چقدر برایش جذاب است، در مورد رویاها و چشماندازهایش صحبت کند و بررسی کنیم چقدر با تیم هماهنگ است. بعد میتوانیم با هم نهار بخوریم. یک قرار غیر رسمی برای فهمیدن در مورد یکدیگر خیلی مهم است. در انتهای یک روز عملکرد داوطلب میتواند بیانگر این باشد که این انتخاب چقدر برای ما مناسب است.

استخدام با رویکرد اجایل بیشتر در مورد ایجاد رابطه و سپس ارزیابی مهارت است.
اگر با این مدل مصاحبه راحت نیستید و به ارزیابی رسمیتری احتیاج دارید میتوانید از شبیهسازی موقعیتهای واقعی و ایفای نقش استفاده کنید. این مواجهه برای ارزیابی “پاسخ درست” نیست، چون هیچ پاسخ صحیحی در موقعیتهای پیچیده وجود ندارد. بلکه کل رفتارها و واکنشهای فرد در روبرو شدن با این موقعیت غیرمنتظره ارزیابی میگردد. این موقعیتها اطلاعات خوبی در مورد شخصیت، رویکرد، طرز فکر و حتی مهارت و دانش فرد میدهند.
این روش درست است! تجربیاتی را فراموش کنید که عمدتا بیربط هستند و مهارتهایی که به زودی قدیمی میشوند و روی رابطه و تجربه کارکنان متمرکز میشوند این تنها راهی است که میتوانید در یافتن کارمندان مناسب و حمایت واقعی از فرهنگ سازمان موفق شوید.
منابع:
(agile-scrum.com (Zuzi Sochova
www.scrum.org
نویسنده: سیما لبیبی
تجربه کارکنان با رویکرد چابک (Agile HR: Employee Experience)
در مقالات قبلی مرور کردیم که ورود چابکی از حوزه نرمافزار به مفاهیم، سیستمها و فرایندهای دنیای کسب و کار، منجر به تغییر در سازمانها شد و این تغییر به صورت خاص در حوزه منابع انسانی (Agile HR) انتظاری را ایجاد کرد که اکنون باید کارمند محورتر، پاسخگوتر و روی نتایج کسب و کار متمرکزتر باشیم.
میدانیم که چابکی هنوز در سازمانها نیاز به کار زیادی دارد. وقتی نوبت منابع انسانی چابک میشود، تعداد کمی از سازمانها آهسته به سمت آن حرکت کردهاند. آنها فرایندهای HR را اصلاح میکنند، به دنبال کارایی بیشتر و سرعت بخشیدن به کارهای معمول هستند که HR در آنها کند است. این روند خوبی است اما برای دنیایی با این شکل فزاینده پیچیده و مبهم و نامشخص کافی نیست.
در گالوپ میزان چابک بودن با ارزیابی از طریق دو فاکتور انجام میشود: آیا ما در سازمانمان طرز فکر و فرایندهای مناسبی برای پاسخ سریع به نیازهای کسب و کار داریم؟ هر دو این فاکتورها برای محقق شدن چابکی لازم هستند.
اگر بخواهیم یک جمعبندی انجام دهیم باید بگوییم HR لازم نیست کار عجیبی انجام دهد تا چابک شود. صرفا کافیست با تقویت شایستگیهای خود به سمت بهبود تجربه کارکنان پیش برود.
تجربه کارکنان
تجربه کارکنان مجموع برداشتهای آنها در تعامل با سازمان است. تجربه کارکنان، شناخت و دیدگاه آنها در خصوص شغل را شکل میدهد و به رفتارهای مطلوب و نامطلوب آنها منجر میشود.
برای آشنایی بیشتر با مفهوم تجربه کارکنان میتوانید سری مقالات مربوط به این موضوع را از اینجا بخوانید.
چطور یک تجربه کارکنان با رویکرد چابک ایجاد کنیم؟
چابکی در مورد قراردادن مشتری در مرکز طراحی و ایجاد راهحلهای مبتنی بر مشتری است.

این پارادایم که به عنوان انقلاب کوپرنیکی توضیح داده میشود به داستان کوپرنیک به عنوان اولین نفری که نظریه حرکت زمین به دور خورشید را مطرح کرد، اشاره میکند. موضوعی که منجر به یک تغییر اساسی در پارادایم قبلی گردید. پارادیمی که تصورش این بود که زمین و انسان – به عنوان اشرف مخلوقات – مرکز عالم هستند. با این نظریه جدید دیگر زمین مرکز جهان و انسان اشرف مخلوقات نبود، بلکه انسان موجودی بود در کیهان بیکران.)
منابع انسانی (HR)نیز میتواند این تغییر پارادایم را بپذیرد و به این وسیله کارمند محورتر شود! در این صورت تجربه کارکنان به همان اندازه تجربه مشتری نیاز به طراحی، تحلیل و بهبود دارد.

حالا باید با اضافهکردن اصول تفکر طراحی، روشی برای حل مساله انسان محور شامل خلاقیت، آزمایش و همدلی کردن ایجاد کرده و با تمرکز بر دادههای جمع شده از کارکنان(درست مثل تیمهای اسکرام برای مشتریان) اقدامات جدیدی انجام دهیم.
ارزیابی عملکرد به عنوان یک فرایند مهم در تجربه کارکنان
به عنوان مثال بررسی عملکرد سالانه کارکنان را در نظر بگیرید، این فرایند یکی از موثرترین بخشهای تشکیل دهنده تجربه کارکنان است و تحقیقات نشان میدهد با وجود اینکه مدیران به طور میانگین 17 ساعت برای ارزیابی عملکرد هر فرد صرف میکنند، اما تنها 20% از کارکنان موافق هستند که سیستم مدیریت عملکرد منجر به ایجاد انگیزه برای آنها میشود و کمتر از 14% میگویند بازخورد مدیرشان باعث پیشرفت آنها شده است، اما در بسیاری از سازمانها با وجود دریافت بازخورهای مشابه، راهحل جایگزینی برای آن درنظر گرفته نشده است،

در سایر فرایندها نیز موضوع کم و بیش مشابه است خصوصا وقتی رفتارهای نسل جدید (نسل هزاره)ای، که وارد سازمانها شدهاند بررسی میکنیم، آنها خواستههای جدیدی دارند آنها بجای رئیس، مربی میخواهند، انتظارات روشن مسئولیتپذیری، اهداف غنی و بازخوردهای مداوم میخواهند.
برای رسیدن به تحلیل مناسب از تجربه کارکنان، متولیان منابع انسانی باید گوش دادن و مشاهده متمرکز را در مراحل مختلف از جذب، بکارگیری، جامعهپذیری تا توسعه عملکرد و … به عنوان اصلیترین وظیفه خود بپذیرند. این موضوع نیاز به همان تغییر در طرز فکر دارد که در ابتدا از آن صحبت کردیم.
و اما چطور Agile HR میتواند با مشارکت در انتخاب و اجرای فناوری ها به چابکتر شدن سازمان کمک کند.
نقش HR در انتخاب و اجرای فناوریها
سیستمها بخش مهمی از تجربه کارکنان را شکل میدهند. در دهه گذشته استفاده از سیستمها و فرایندها دوبرابر شده است. اما آیا اینکار به درستی انجام گرفته است؟
توجه کنید که چابکی نیاز به سرمایهگذاری قابل توجهی در بهبود فرایندها دارد. اما اجرای بهینه آن مستلزم تغییرات چشمگیری در فرهنگ است.
HR کافی است بتواند به این سوال جواب دهد: این تکنولوژیهای نوآورانه چقدر روی کارکنان تمرکز دارند؟
تحقیقات گالوپ نشان میدهد تنها 17% از کارکنان در آمریکا فکر میکنند شرکت آنها فناوریهایی را استفاده میکند که به آنها کمک میکند بهرهورتر باشند. علاوه بر آن فقط 13% در سازمان خود به دنبال سادهترین روش برای انجام کارهستند و تنها 14% از سرعت تصمیمگیری در محل کار خود راضی هستند. اکثر شرکتها سیستمهایی را که لازم دارند خرید نمیکنند یا از آنچه خرید میکنند، استفاده نمیکنند.
بیشتر کارکنان از فناوری و فرایندی که برای بهبود تجربه در محل کار در نظرگرفته شده است بهره نمیگیرند. HR باید عمیقا در انتخاب و اجرای فناوری نقش داشته باشد. HR با داشتن منابع غنی از داده و تخصص در یادگیری در موقعیتی مناسب برای شناسایی کمبودها در بهرهوری، شناسایی تکنیکی که بتواند تیمها و افراد را چابکتر و همکارتر نماید، به کارکنان آموزش دهد که چگونه از فناوری با مقاومت کمتر و اشتیاق بیشتر استفاده کنند. فرایند پذیرش سریعتر و پیشرفتهتر فناوری باعث بهبود تجربه کارکنان و پیشبرد فرایند چابک میشود.
نقش مدیران در ایجاد تجربه چابک
مدیران باید برای موفقیت آماده شوند تا بتوانند تجربه کارکنان چابک را ایجاد کنند. علاوه بر اینکه یک تغییر فرهنگی واقعی به سمت چابکی سازمانی، بدون تمرکز روی طرز فکر امکان پذیر نیست، مدیران نیز نقش مهمی در آن بازی میکنند. مدیران تا 70 درصد تاثیر روی اشتیاق کارکنان را دارند و نباید از این امر غافل شد. این در حالیست که مدیران برای تطبیق در محل کار خود نیاز به کمک دارند. آنها باید تکنیکهایی را آموزش ببینند که در سفر سازمانی با ارایه بازخورد و مربیگری تجربه کارکنان را هدایت کند.
یک مطالعه موردی در گالوپ نشان میدهد مدیرانی که برای مشتاق کردن و مربیگری کارکنان تلاش میکنند، تا 1812$ به ازای هر فرد به سازمان منفعت میرسانند. برای تحقق این امر سازمانها باید کار را برای مدیران آسانتر کنند. تحقیقات گالوپ نشان میدهد 42% از مدیران فکر میکنند اولویت مهمتری دارند و 30% فکر میکنند در کار خود عوامل متوقف کننده (موانع) زیادی دارند. اینها مشخصه یک محیط چابک نیستند. بنابراین نقش HR در این موضوع بسیار مهم است.
پیشبرد یک رویکرد چابک در سازمان به منابع انسانی نیاز دارد که تعهد سازمان به رویکرد چابک را در عین امتناع از تخلیه منابع، انرژی و تمرکز مدیران تقویت کند. توجه کنید که HR نمیتواند به سادگی سیستم فعلی را با یک رویکرد جدید جایگزین کند، این نوع تفکر فقط منجر به تکرار تجربههای قدیمی با شکلی متفاوت میشود.
HR باید برخی از نرمها (هنجارها)ی خود را مجددا برای پشتیبانی از طرز تفکر چابک بازنگری کند. خوشبختانه بهبود سیستمها و فرایندهای منابع انسانی همان کاری است که HR به خوبی می داند، بنابراین لازم نیست خود را دگرگون کند و فقط کافی است از تخصصهای جدید بهرهبرداری کند.
منبع: https://www.gallup.com
نویسنده: سیما لبیبی
خودآگاهی چیست؟ نقش و مهارت خودآگاهی در مدیریت
خودآگاهی به عنوان یکی از مفاهیم کلیدی در توسعه فردی و سازمانی مورد توجه قرار گرفته است. این مقاله به بررسی مفهوم خودآگاهی و خودآگاهی در مدیریت میپردازد و نقش خودآگاهی را به عنوان یکی از اساسیترین عوامل موفقیت در مدیریت و رهبری اصیل مورد بررسی و تحلیل قرار میدهد.
خودآگاهی چیست؟
خودآگاهی به معنی درک عمیق احساسات، نقاط ضعف و قوت، نیازها و محرکهای فردی خود است.
افرادی که خودآگاهی بالایی دارند هیچگاه نه بیش از حد انتقاد میکنند و نه به طور وهم آلودی امیدوارند، بلکه هم با خود و هم با دیگران رو راستند.
خودآگاهی به درک یک فرد از ارزشها و اهدافش تعمیم مییابد. فردی که خودآگاهی بالایی دارد میداند که چرا و به کدام سمت در حرکت است. پس برای مثال قادر خواهد بود تا پیشنهاد شغلی که از لحاظ مالی وسوسه برانگیز است اما با اصول اخلاقی و اهداف بلندمدت وی همخوانی ندارد با قاطعیت رد کند فردی که بهرهایی از خودآگاهی نبرده باشد مستعد گرفتن تصمیماتی است که با لگد مال کردن ارزشها (که به دست فراموشی سپرده شدهاند)، موجب آشفتگی درونی خودش شود.

اهمیت خودآگاهی در مدیران سازمانی
خودگاهی به عنوان یکی از اصلیترین ویژگیها و شایستگیهای مدیران و رهبری اصیل نیز مورد توجه قرار گرفته است.
نویسندگان کتاب “رهبری اصیل، کشف مجدد رازهای خلق ارزش ماندگار” در این کتاب توضیح میدهند:
اولین و مهمترین نکته این است که این رهبران چارچوب زندگی خود را طوری تعیین میکنند که به آنها اجازه میدهد به جای آنکه منفعلانه به تماشای زندگی خود بنشینند از تجربیاتی که کسب میکنند برای افزایش خودآگاهیشان استفاده کنند.
بیشتر رهبران به ویژه آنهایی که در اوایل رهبری خود هستند چنان سخت تلاش میکنند تا به شهرت و مقام جهانی برسند که زمانی برای خودکاوی پیدا نمیکند آنها تشنه کسب موفقیت به روشهای ملموس در دنیای بیرون از خودشان مانند پول، شهرت، قدرت، مقام یا سهامی با قیمت روزافزون هستند. اغلب عامل محرکه آنها کمکشان میکند تا برای مدتی به موفقیتهای حرفهای دستیابند اما در حفظ این موفقیت با شکست روبهرو میشوند. با گذر زمان ممکن است متوجه شوند که چیزی در زندگی آنها کم است و پی میبرند که برای تبدیل شدن به آن کسی که میخواهند باشند مرددند.
شناخت خود اصیلشان مستلزم شجاعت و صداقت برای درد دل کردن با خودشان و بررسی تجربیاتشان است وقتی این کار را کردند انسانیتر میشوند و آسیب پذیربودن را میپذیرند.
انکار ممکن است بزرگترین مانع پیشروی رهبران برای کسب خودآگاهی در مدیریت باشد. همه رهبران دوست دارند که از آنها تعریف شود ناامنیهایی که باید تسکین یابند، ترسهایی که باید از شدت آنها کاست. رهبران اصیل میفهمند که باید به شنیدن بازخورد تمایل نشان دهند به ویژه بازخوردهایی که نمیخواهند بشنوند.

این مقاله را هم مطالعه کنید: بهرهوری کارکنان چیست؟ فرمول محاسبه+۱۵راهکار برای افزایش بهرهوری
ویژگی های مدیران خودآگاه
در درجه نخست این خصوصیت به شکل صداقت و توانایی ارزیابی واقعگرایانه از خود بروز میکند افرادی با خودگاهی بالا قادرند به درستی و آشکارا، گرچه نه لزوما افراطآمیز اعترافگونه درباره عواطف خود و تأثیر آنها بر کارشان صحبت کنند اینگونه خوداگاهی در فرایند استخدام بیشتر خودش را نشان میدهد.
در یک مصاحبه شایستگی محور میتوانید از متقاضی بخواهید درباره زمانی که تحت تاثیر احساساتش قرار گرفته و کاری کرده که بعد از انجام آن پشیمان شود تجربه را برایتان تعریف کند داوطلبان خودآگاه در اقرار به شکست روراست خواهند بود و معمولاً داستان خود را با لبخندی برلب بیان میکنند یکی از نشانههای خودآگاهی خود انتقادی همراه با حس شوخ طبعی است. زمان بازنگری عملکرد نیز میتوان خود آگاهی را شناسایی کرد افراد خودآگاه محدودیتها و نقاط قوت شان را میدانند و به راحتی درباره آن صحبت میکنند و تحمل دریافت بازخور را دارند، در نقطه مقابل افراد با خودآگاهی پایین این پیام را که نیاز به پیشرفت و بهبود دارند نشانه تهدید یا شکست میدانند.
افراد خودآگاه را از روی اعتماد به نفس آنها نیز میتوان تشخیص داد کاملاً از قابلیتهای خود مطلع هستند و این احتمال کمتر وجود دارد که به طور مثال با فشارآوردن بیش از حد به خودشان برای انجام وظایف محوله خود را در معرض شکست قرار دهند، آنها میدانند چه زمانی تقاضای کمک کنند و ریسکی که در شغلشان میپذیرند حساب شده است.
کارمند متوسطی را در نظر بگیرید که برای حضور در جلسه برنامهریزی با مدیران ارشد شرکت دعوت شده است. گرچه وی پایین ترین سمت سازمانی را در بین افراد حاضر در اتاق جلسه را دارد، ولی با سکوتی حاکی از ترس و خوف روی صندلی نمینشیند تا به دیگران گوش دهد. او میداند که توانایی آوردن دلیل منطقی و مهارت ارائه ایدههایش را دارد. پس پیشنهادهای مجاب کنندهاش را درباره راهبرد شرکت را میگوید. در همان حین خودآگاهی او را از سرگردانی در حوزه هایی که میداند در آنها ضعیف است، باز میدارد.
مسیر خودآگاهی برای مدیران
رهبران اصیل از طریق به کارگیری ارزشها و اصول خود که گاهی با پذیرش مخاطرههای بزرگ همراه است بر اساس آن آگاهی عمل میکنند آنها به دقت انگیزههای خود را متعادل میسازند تا به همان اندازه که به پاداشها و پذیرش بیرونی تمایل دارند برای ارزشهای درونی نیز اهمیت قائل شوند رهبران اصیل همچنین تیم پشتیبانی قدرتمندی را گرد خویش جمع میکنند تا اطمینان حاصل کنند زندگی یکپارچه و پایداری خواهند داشت.
برای حرکت در مسیر رهبری اصیل و تقویت خودآگاهی از گامهای زیر شروع کنید.
1. از داستان زندگی خود عبرت بگیرید.
2. خود اصلی تان را بشناسید.
3. ارزشها و اصول خود را تمرین کنید.
4. انگیزههای بیرونی و درونی خود را متوازن کنید.
5. تیم پشتیبانی خود را تشکیل دهید.
6. با پایداری زندگیتان را یکپارچه کنید.
7. به کارکنان توان رهبری ببخشید.
منابع
خصوصیات یک رهبر چیست؟ دانیل گلمن
رهبری اصیل خود را کشف کنید بیل جرج و همکاران
نویسنده: سیما لبیبی
استراتژی در مقابل فرهنگ
در دنیای کسب و کار مجادلهای همیشگی در ارتباط استراتژی (راهبرد) و فرهنگ و نیز اهمیت نسبی هر یک از آنها وجود دارد. در این نوشتار میخواهیم در خصوص ارتباط بین ایندو صحبت کنیم. “فرهنگ استراتژی را در وعده صبحانه قورت میدهد” این جمله منسوب به دراکر است. برخی از رهبران این جمله را میپسندد و برخی نیز اعتقاد دارند که یکی را در مقابل دیگری قرار میدهد و دوگانگی نادرستی ایجاد میکند.
تجربه این سالهای من از حوزه مشاوره مدیریت استراتژیک کاملا موافق این موضوع است و مثال آن شرکتهای زیادی هستند که با وجود نزدیک شدن و حتی دستیابی به موفقیتهایی از طریق انتخاب و اجرای استراتژیهای درست به دلیل برخی اقداماتی که میتوان منشا آنها را از جنس فرهنگ دید کاملا عقب نشینی کردند و پروژههای تغییر را نیمه کاره رها کردند. این موضوع در مورد آدمها هم بسیار صادق است. میدانیم راه و هدفی که تعیین کردهایم چیست اما در عمل باورها و عادتهایی وجود دارند که جلوی اقدام کردن را میگیرند.
قبل از ادامه موضوع، لازم است از هر دو این کلمات تعریفی داشته باشیم.
استراتژی را خیلی ساده “راه رسیدن به هدف” تعریف میکنم. همه ما، فردی و سازمانی، نیاز داریم بدانیم به کجا میخواهیم برسیم و چطور؟ و استراتژی گفتگویی در خصوص مشخص کردن این راه است.
یک تعریف ساده برای فرهنگ نیز طبق آنچه ترنس دیل . الن کندی بیان میکنند این است: “فرهنگ شیوه انجام دادن کارهای دور و برمان” است.
فراتر از تئوری همه موافقند “کسی که هستیم” به اندازه “آنچه میخواهیم به دست بیاوریم.” مهم است.
عدهای گله میکنند که این بحث قدیمی است و مرغ یا تخم مرغیتر از آن است که کمکی کند اما من فکر میکنم بسیار برای سازمانها مناسب و مرتبط است و چه بسا بررسی آن در سازمان تغییر ایجاد کند.
فرهنگ یا شیوهی انجام کارهای دور و برمان، پیچیده است. برای آشنایی ابتدایی با فرهنگ سازمان (یا خانواده) خودتان به 10 سوال زیر پاسخ دهید:
1. چه رفتارهایی تشویق و چه رفتارهایی تنبیه میشوند؟
2. مردم کجا و چگونه منابع خود (زمان، پول، توجه) را هزینه میکنند؟
3. چه قوانین و انتظاراتی پیروی و تقویت می¬شوند و کدام نادیده گرفته میشوند؟
4. آیا مردم زمانی که در مورد چگونگی احساساتشان حرف می زنند و نیاز خود را مطرح می کنند، احساس امنیت می کنند و حمایت میشوند؟
5. چه چیزهایی مقدساند؟ چه کسی درباره آنها اظهار نظر میکند؟ چه کسی پشتشان ایستاده است؟
6. کدام داستان ها افسانه قهرمانی هستند و چه ارزش هایی را منتقل میکنند؟
7. چه اتفاقی می افتد وقتی کسی شکست می خورد، ناامید می شود یا خطا میکند؟
8. آسیب پذیری (نبود اطمینان، خطر کردن و از نظر عاطفی در معرض قرار گرفتن) چگونه درک میشود؟
9. شرم و سرزنش چقدر رایجاند وخود را چگونه نشان میدهند؟
10. حد تحمل جمعی برای ناراحتی چقدر است؟ آیا ناراحتی حاصل از یادگیری، امتحان کردن چیزهای تازه و بازخورد دادن و گرفتن، هنجار است یا اینکه به “آسودگی و راحتی” ارزش زیادی داده میشود، و این ارزش گذاری به چه صورت است؟
این مقاله را هم مطالعه کنید:۱۷ سوال برای ارزیابی فرهنگ سازمانی
قدرت این پرسشها در نوری است که بر تاریک ترین زوایای زندگی ما یعنی ارتباط گسیختگی، پرهیز از درگیر شدن و جدال ما برای ارزشمند بودن میتابانند. این سؤال ها نه تنها به درک فرهنگ کمک میکنند بلکه تفاوت آنچه میگوییم و ارزشهایی که به آنها عمل می کنیم را نیز آشکار میکنند. چارلز کایلی، اصطلاح ارزشهای آرمانی (aspirational values) را برای ارزشهای دست نیافتنیای به کار میبرد که در بهترین نیات ما، بر دیوار اتاق خواب ما، در سخنرانیهای فرزند پرورانه ما یا در بیان رسالت، شرکت های ما جای دارند. اگر بخواهیم مشکلات را دسته بندی کنیم و راهبردهای تغییر را به وجود آوریم، باید ارزش های آرمانی خود را با آنچه ارزشهای عملی (practiced values) می نامیم، مقایسه کنیم؛ یعنی ارزش هایی که نحوه زندگی کردن، احساس کردن، رفتار کردن و فکر کردن ما را در عمل تعیین میکنند. آیا عمل میکنیم یا فقط حرف میزنیم؟ چه بسا پاسخ به این پرسشها ناراحت کننده باشد؟

شکاف ارزشی
شکاف ارزشی فاصلهی بین ارزشهای عملی ما (آنچه واقعا انجام میدهیم، میاندیشیم و احساس میکنیم) و ارزشهای آرمانی (آنچه مایلیم انجام دهیم، بیندیشیم و احساس کنیم) است. چیزی که گسست ناشی از درگیر نشدن مینامیم.
این درست همانجایی است که ما همکاران، مشتریان، شاگرد، معلم یا حتی بچههایمان را از دست میدهیم. میتوانیم قدمهایی برداریم و از این شکافها عبور کنیم، اما اگر این شکافها بیشتر از حد خاصی شود کارمان ساخته است.
بررسی مثالهایی از داخل خانواده میتواند این موضوع را شفافتر کند. بسیاری از آنها در داخل سازمان هم مصداق پیدا میکنند:
• ارزشهای آرمانی: راستگویی و درستکاری
• ارزشهای عملی: توجیه کردن و بی خیال شدن
مادر همیشه از اهمیت راست گویی و درستکاری، با فرزندانش حرف می زند و اینکه دزدی و تقلب در مدرسه را نمی توان تحمل کرد، اما بعد از خرید از یک فروشگاه مواد غذایی، در حال گذاشتن خریدهایش در ماشین، در می یابد صندوق دار نوشابه هایی را که در چرخ خرید زیر بقیه بارها بوده، حساب نکرده است. او به جای برگشتن به فروشگاه، شانه هایش را بالا می اندازد و می گوید “تقصیر من که نیست؛ تازه، انها که دارند پول پارو می کنند.”
• ارزش های آرمانی: احترام و پاسخ گویی
• ارزش های عملی: سریع و آسان مهم تر است.
پدر در مسیر بازگشت به خانه، از اهمیت احترام و پاسخگو بودن حرف می زند اما وقتی بابی از قصد، آدمآهنی جدید سامی را می شکند، او ترجیح می دهد به خوردن شاتوت ادامه دهد تا اینکه بچه ها را مقابل خود بنشاند و با آنها درباره نحوه رفتار با اسباب بازی های یکدیگر حرف بزند. او به جای اینکه بگوید بابی باید عذرخواهی کند، شانه هایش را بالا می اندازد و فکر می کند: “پسرها همین اند دیگر، ” و به آنها می¬گوید که به اتاق هایشان بروند.
• ارزش هایآرمانی : قدردانی و احترام
• ارزش هایعملی : آزردن، قدرنشناسی، بی حرمتی
مادر و پدر همیشه احساس می کنند که دیگران قدر آنها را نمی¬دانند و از رفتارهای بی ادبانه بچه های خود خسته شده اند اما خودشان سر هم داد می زنند، و یکدیگر را با فریاد صدا می¬کنند. در خانه هیچ کس، از جمله مادر و پدر، نمی گوید “متشکرم” . افزون بر این، رفتار مادر و پدر با بچه ها و با هم تحقیرآمیز است و هر عضو خانواده از اعضای دیگر معمولا تا سر حد انفجار می¬رنجد. مشکل این است که پدر و مادرها می خواهند رفتارها، عواطف و الگوهای فکری ای را در فرزندان خود ببینند که فرزندان هرگز با آنها برخورد نکرده اند.
ارزش آرمانی: باید حد و مرز تعیین کرد.
ارزش عملی: سرکشی و بیتوجهی مهماند.
جولی هفده ساله و برادر کوچکترش، آستین، چهارده ساله است. سیاست پدر و مادر جولی و آستین در مقابل سیگار، الکل و مواد مخدر مبتنی بر کمترین حد تحمل است. متاسفانه این سیاست موثر نیست؛ هر دو این بچه ها سیگار می کشند وجولی به تازگی به طور موقت از مدرسه اخراج شده؛ چون معلمش در بطری آب مدرسهاش ودکا پیدا کرده است. جولی به پدر و مادرش نگاه می کند و فریاد می کشد؛ “عجب ریاکارهایی هستید! در مورد مهمانی های دیوانه واری که خودتان در دبیرستان داشتید چه می گویید؟ آن وقت که مامان به زندان رفت؟ مگر نه اینکه وقتی برای ما تعریف می کردید، فکر می کردید ماجراهایی خنده دار بودهاند؟ حتی عکس هایی هم به ما نشان دادید.”
اکنون بیاید به قدرت ارزش های همخوان نگاهی بیندازیم.
ارزش آرمانی و عملی همخوان ؛
ارتباط عاطفی و ارج گذاری به احساسات
مادر و پدر تلاش کردهاند اخلاق -احساسات مقدم است. را آرام آرام در خانواده جا بیندازند و الگوی آن باشند. یک روز عصر هانتر در حالی که آشکارا ناراحت است، از تمرین بسکتبال به خانه برمی گردد. او به عنوان دانش آموز سال دوم دبیرستان اوقات سختی را می گذراند. مربی بسکتبالش هم به او فشار می آورد. هانتر کیفش را پرت می کند کف آشپزخانه و می رود بالا به اتاقش. مادر و پدر در آشپزخانه دارند شام را آماده می کنند که این صحنه را می بینند. پدر اجاق را خاموش می کند و مادر به برادر کوچکتر هانتر می گوید آنها میخواهند با هانتر حرف بزنند و از او خواهش کنند همان جا بماند تا آنها بتوانند این کار را انجام دهند. مادر و پدر با هم به اتاق هانتر در طبقه بالا می روند و کنار تخت او می نشینند. پدر می گوید :”من و مادرت میدانیم که این چند هفته برای تو خیلی سخت بوده. البته دقیقا نمی دانیم چه احساسی داری اما می خواهیم بدانیم. دبیرستان برای ما هم دوران سختی بوده و ما می خواهیم در این سختی باتو باشیم.”
استراتژی و فرهنگ هر دو مهماند و ما به راهبردهای شجاعانه نیاز داریم. ما باید به شکاف بین جایی که واقعا ایستادهایم و جایی که میخواهیم باشیم توجه کنیم و از این مهمتر باید طبق ارزشهایی عمل کنیم که آنها را در فرهنگ خود مهم میدانیم. توجه به شکاف مستلزم پذیرش آسیبپذیری خود و پرورش شرم-تابآوری است. در ادامه بیشتر در خصوص تابآوری مینویسم.
برگرفته از کتاب زندگی شجاعانه نوشته برنهبراون و ترجمه آزاده و فرح رادنژاد و افسانه حجتی با آمیختهای از تجربیات شخصی نویسنده
نویسنده: سیما لبیبی